نچاق

نچاق نقطه مقابل چاق(سلامت) است امایاد آوریش برام یه خاطره است

نچاق

نچاق نقطه مقابل چاق(سلامت) است امایاد آوریش برام یه خاطره است

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

شبنم کوچولو دوازده (۱۲)ساله است.مادرش مبتلا به ام اس است.پدرش هم که مطمئنم توان ایستادگی در برابر مشکلات زندگی را به خوبی نداره.

رفت شیراز.

تا خونه خاله اش زندگی کنه

طفلک این بچه

وقتی تو بطن مادرش هم بود میخواست سقطش کنه و از همسرش جدا شود

سال هایی را در رنج به سر برد

و الان هم رفت تا شاید شانس زندگی را در خونه خاله تجربه کنه.

وقتی جوان میخواد ازدواج کنه

هرگز احتمال نمیده تو زندگی یه چنین روزی پیش بیاد براش.

شاید جوان ها با شهامتند که پای همه چی می ایستند

و بدون وضوح آینده(همچون تیری در تاریکی)با امید ازدواج میکنند.

نمی تونم دوری او را تحمل کنم

برام مطمئنا سخت خواهد بود

طقلک بچه


مادرم نور امید مادرم صبح سپید

مامان صبح زود زنگ زدند:خوبی؟دخترم؟

جواب دادم بله مامان عجله دارم برم.بعدا باهاتون تماس میگیرم

وقتی گوشی را گذاشتم متوجه شدم برای مامان که یه روزی عزیزترینم بود وقت نذاشتم.برای او که تا مدتها آویزونش بودم.مرا چه شده؟جالبه که متوجه میشم بچه هام ازم فرار میکنند ولی متوجه نیستم خودم نیز از مادرم دوری میکنم

زهره دوستم  بارها گفته قدر مادرتو بدون قبل از اونکه دیگه نبینی اش.گوشی تلفن را بر میدارم.میگم مامان با ÷اس اول وقتی که دارم میتونم دو ساعت به حرفاتون گوش کنم.میگه نه مادر کاری نداشتم

میگم مامان امروز تا ساعت شش عصر کلاس هستم میشه شما بیایین خونهه من تا وقتی عصر از سر کار به خونه برمیگردم خونه سوت و کور نباشه؟قبول میکنه.اضافه میکنه سبزی کوکو میارم خونه ات و سبزی ÷لو درست میکنم تا میایی برسی غذا آماده باشه.متوجه میشم عذرم را پذیرفته.

مادرا مهربون و با گذشت اند.شاید خود من هم در برابر بچه هام همینگونه باشم.

خوشحالم میکنه میاد خونه ام.زود رنجی هایی داره.و متاسفانه من اعتنا نمی کنم با وجودی که همین الان قدم ام تو جاده میان سالی است.

مطمئنم عذرم را می پذیره گرچه از نهایت محبتش سوء استفاده می کنم