نمی دونم از چند سالگی آمدن عید را گرامی می داشتم.نمی دونم از کی دیگه دوست ندارم صدای کفش ماه فروردین تو گوشم احساس بشه.هر عید مادر پدرمون ما را میبردند عید دیدنی تا این سنت در ما ریشه بداوند .
عید ها می آمد تا مادر و پدرما هم به رسم قدیمی های فامیل گرامی بدارند سال نو را.و من فقط برای دیدن دخترای دایی دوست داشتم عید شود بازی کنیم خونه مادر بزرگ.بعد ها کم کم دیدم نه عید خواص دیگری هم داره.بعد کم کم که قرار شد در خونه تکانی کمک دهم مشق عید بنویسم و تعطیلی طولانی داشته باشم از عید بدم آمد.بعد که قرار شد از تعطیلی ها برای مهمانی های بزرگ استفاده شود خوشم آمد .بعد که مسافرت هم رفتم از تعطیلاتش خوشم آمد.بعد که دیدم عده ای در رنج تهیه لباس نو می افتند بدم آمد .بعد که دیدم دیدار و مهمانی دردسر ساز میشه بدم آمد خلاصه احساس من به عید نوروز و سبزه سبز کردن و سفره هفت سین و چهار شنبه سوری............................
بی خیال
رفته بودم ،مشهد. برای زیارت کردن مشکلی نداشتیم.فصل خوبیه برای زیارت.سرد هم نبود.هوا خوب بود.به خصوص دو روز ابری بودنش هم جالب بود.نجمه خانوم مدیر تدارکات سفرمان بود.طفلک خیلی متحمل فشار شد.دخترش آبله مرغان گرفت و نتوانست حرم بیاید و بی تابی می کرد.مادرش هم که تازه از بیماری شفا یافته بود همراه ما بود و ما میترسیدیم دچار فراموشی باشدو و تنهایی برود حرم و ما را گم کند هتل را پیدا نکند ولی اشتباه میکردیم و او هم به خود اطمینان یافت و خیال ما هم راحت شد و سفرمان.به لطف خدا به خیر گذشت.ولی به هر حال فشار ها بر نجمه خانم آمد .
سه تا شب هتل موندیم.دو تا شب هم تو قطار بودیم.دیشب هم بعد از پنج شب خواب مان تو خونه بود.مایی که عادت نداریم غیر خونه مون جایی بخوابیم..
بچه ها مریم و سپهر و سارا خیلی خوش اخلاق بودند و نق نق نکردند.البته والدین شان هم خیلی برخورد خوب باهاشون داشتند.سفر بی عیب و نقصی بود.همه اش شد خاطره.حالا با روحیه بهتر میریم استقبال عید نوروز.