در حالی مشغول نوشتن ام که کوفتگی یازده ساعت سفر را یدک می کشم ساعت 7.30 صبح از فامیل تبریزی خداحافظی کردیم و افتادیم تو جاده جالبه که ساعت 7 عصر اصفهان بودیم و زحمت رانندگی را همسر تب دار و پسر دوم کشیدند.چه سفر جالبی بود به خصوص که همش مهمان شدیم و کندوان و لیقوان بلندی های عینالی تبریز را دیدیم و حظ بردیم.
عکس ها گرفتیم سوغاتی ها خریدیم و دیدار هایی داشتیم.گلایه هایی هم داشتم که نگویم بهتر است ولی سفری به بی زحمتی این کم داشته ام یا نداشته ام.آرزوهایی داشتم که جامه عمل نپوشید کاش این سفر بیست روزه می شد باشد