منم خواستم تولد حضرت مهدی (عج)را روزه دار باشم شاید خداوند قلم عقو برگناهانی بکشد که از مرتکب شدن شان عاجز بوده وهستم.ولی از آنجا که توفیق هر عمل بدست اوست ساعت سه نیمه شب از خواب بیدار شدم در حالی که تب مرا می سوزاند و تا صبح که همه اهل منزل دز خواب ناز بودند من در تب و تاب.تا ساعت نه صبح به تنهایی با رنج مقابله کردم ولی از آنجا که می دانستم وقتی بیدار شوند مواجه با صبحانه...می شوند بیدارشان کردم که بر خیزید امروز روز دیگر است کسی که نیازمند کمک شماست منم.همسر و پسر با اکراه رختخواب را ترک کردند و وظایف مرا برای تهیه صبحانه انجام دادند فقط غرو لند خدا نکند روزی من نباشم عجب تنبل هایی!خلاصه تا همین الان که ترمومتر درجه حرارتم را ۳۶ نشان میده در رختخواب بوده ام نه صبحانه نه ناهار نه شام گرسنه و تشنه ولی بدون داشتن توفیق روزه.اینم شرح یکی دیگر از جشن های تولد مهدی.سال هشتاد و شش هم خبر یافتم در سینه ام توده ای به اندازه گردو لانه گزینی کرده سال هفتاد و هشت هم خبری بزرگ در چنین روز سرنوشت زندگیم را تغییر داد.باید به ذهنم فشار آورم ببینم ...
و
هم جالبند
نمی دانم از کی متوجه شدم ما امام غایبی هم داریم به نام...
اما می دانم از روز اولی که این آگاهی را یافتم با او عهد بستم که...
بماند که بین من و او چه قرار ها گذاشته شده ولی جالبه بدونید مراسم آغازین زندگیم در روز تولد او بود
و امروز بیست و هشت سال از آن روز می گذرد
و هر سال باز دلم با او عهد آشنایی اش را تجدید می کند.
سیزده سال پیش با او نجوایی کردم همراه با ...