مریم نوشته "سلام مامان ،چند شبه خوابای ناجور میبینم. ا
مریم به خواب هایی که می بینه اعتقاد داره.اعتقاد به اینکه داره براش اخباری میاره
خود من هم دیشب خواب میدیدم تو یه منجنیق هستم که قراره پرتابم کنه تو فضای لا یتناهی سفت چسبیذه بودم به یه پره سنگی مثل پره پنکه سقفی
خدا میدونه تا اومدم بیداربشم چقدر دلهره را تجربه کردم
خدا میدونه یه خواب راحت دور از پسرم ندارم
همواره در دلهره ام
شاید چون خبرم کرده امروز سوار اتوبوس میشه بیاد اصفهان
خدایا سفرش را به خیر کن
کاش قبول می کرد بیاد اصفهان رشته روان شناسی بخونه ولی من هر روز بتونم ببینمش
رفتم دفتر خانم دکتر همکارم
دیدم دور تا دور اتاقش عکس های نی نی ها و مامانا شون را گذاشته
بهش میگم از این رابطه خوشت میاد؟
میگه خیلی !!!!!!!!
میگم خب چرا خودت ...؟
میگه خب نتونستم تصمیمم را بگیرم
ولی ...
میگم خب تو تنها اینجوری نیست
همه خانوما
... اینجوری اند
ما خانوما به شکل وحشتناک و جنون آمیزی
عاشق این نی نی ها هستیم
کاش همه خانومایی که فکر میکنند مادر شدن آش دهن سوزیه مادر بشن تا بفهمند چقدر از زمان زندگی شون اینجوری دل خوش هستند و چقدر از زندگی شون درگیر این قضیه .
از اینکه نتونستم دکتری بخونم متاسفم
از اینکه عین خر به گل موندم و راه تک روی را نتونستم تا آخر ادامه بدم متاسفم
حالا من موندم و غم مونده و مشتی آرزو


