امروز با اجازه خودم نرفتم محل کار.
موندم خونه.
الانم به خاطر کار های شیرین نظافت و سر و سامان دهی و گردگیری خونه و خریدُُ، خرد و خمیر در خدمت شما نشسته ام.
هوا در حال غروب کردنه.
مامان زنگ زدند فرمودند :میای مهمونم بشی؟
ازشون عذر خواهی کردم.
خوشبختانه یه مهمان دیگه داشتند و احساس گناه نکردم.
به زیبا پسرم که دانشجوی تهران هست زنگ زدم، ایشان هم لطف فرمودند جواب ندادند.
همسر برادرم زنگ زد گفت : دیشب مراسم را دیدی؟
گفتم : کدام مراسم را؟
گفت:...و گریه کرد
وقتی رفته بودم خرید ،دوست قدیمیم را دیدم و با هم گپ کوتاهی زدیم .
چون عجله داشتم برگردم خونه، سر راهم مایحتاج فردا را خریدم و ...
روزبا مزه ای بود
فقط سوآلی را که جواباش جالب بود مینویسم
چه کمکی میتوانم به شما بکنم؟
:یه گوش بزرگ باشید برای شنیدن حرفامون .
:دلگرمی مون بدین .
: به حرفامون گوش کنید .
:نمی دونم چه کمکی میشه خواست و چه کمکی ازتون بر میاد و چه نوع کمک میشه انتظار داشت و چه میزان اختیار دارید .
:کمک کنید .
:به هیچ طریق.
:نمی دونم .فقط منو ازدست این فکرای بد و زندگی خسته کننده نجات دهید .من فقط میخوابم تا از محیطم دور باشم .خیلی افسرده ام.
:بر اساس طرح درس، تمام جزوات را بفرمایید بیاورند
:مشاوره دادن
:هیچ کمکی از دست شما بر نمی آید .
:با خانوم معنوی صحبت کنید اگه میشه منو نندازه .
:از لحاظ روحی میتوانید کمکم کنید .
:هر وقت وقتش شد خبرتان می کنم
:نمره دادن