فاطمه میگه : نوشته ام "خدایا کمکم کن دنیای بزرگ تو را به همان بزرگی که هست ببینم و کوچکیم را چنانکه هست باور کنم و به یقین برسم تا لیطمئن قلبی درونم را فرا گیرد که چو ابراهیم بت شکن بت های وجودم را بشکنم و تبر بت شکنی ام را به گرن نفس اماره ام بیندازم."
یا در جایی دیگر:
"خدایا! چه سخت است جهل مرکب ! نه برای آنکه نادان است، بلکه برای آنکه از حقیقتی بزرگ به واقعیتی پوشالی دست یافته و آن را بزرگ می پندارد. "
ومن میذارم اینجا تا شما نظر بدین
زنگ زده میگه : روز تولدته مامان؟
میگم : نه. ماه دیگه همین روز. چطورمگه؟
میگه : فکر کردم باید تبریک بگم و نگفته ام.
میگم : عجب!
پس باید با ۵۲سالگی خداحافظی کنمُ . هان؟
ادامه مطلب ...