نچاق

نچاق نقطه مقابل چاق(سلامت) است امایاد آوریش برام یه خاطره است

نچاق

نچاق نقطه مقابل چاق(سلامت) است امایاد آوریش برام یه خاطره است

دو یاد داشت برای یک روز جا دادم

 

زنگ زده میگه : روز تولدته مامان؟

میگم : نه. ماه دیگه همین روز. چطورمگه؟

میگه  : فکر کردم باید تبریک بگم و نگفته ام.

میگم : عجب!

پس باید با ۵۲سالگی خداحافظی کنمُ   . هان؟

اون وقت نشستم و روز هایی را بیاد آوردم که بابا مامان بهمدیگر میگفتن ؛ به نظر نمیرسه دوام بیاره. مردنی و لجوجه.؛.

نمیدونم چرا با همه کوچیکی جثه ام، اینقدر منفی رفتار میکردم.!؟

از گوجه فرنگی ،بادمجان  ، کله پاچه ،جگر، مرغ ،ماهی بدم می آمد!.

غذاهای دیگررا هم بدون اشتها میخوردم.

شاید ازین که کوچیک بودم و نمی تونستم به خواسته هام برسم احساس حقارتی داشتم که برام غیرقابل تحمل بود.

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم ،والدینم اشتباهاتی در تربیتم کرده بودند که من ازهمون نقطه ضعف هاشون برای زورگوییوکله شقی  استفاده کرده بودم.

هنوزم که هنوزه به منابعی که ملزمم کنن به کاری ،حساسیت نشون میدم.

شاید خودم توصیه کنم شاخ چنین بچه هایی را نشکنید، ولی متعجبم یه جغله بچه چگونه میتواند پی ببرد چطورمیشه  کنترل اوضاع را دردست بگیرد!

.از پدرم خیلی خوشم میآمد

کوتاه می آمد و خیلی پاپیچم نمیشد.

ولی مادرم ،همش با مانع مواجه ام میکرد.

الان هم  که ۵۲ ساله شده ام ،خیلی خوش برخورد نیستم باهاش.

وقتی بابام زنده بود (خدایش بیامرزد،)دوست داشتم ساعت ها کنارش باشم.

وقتی از دنیا رفت آرزو داشتم قبل از او بمیرم.

وقتی از دستم رفت تا پنج ماه رخت عزا را ازتن خارج نکردم.

دیگه دلم نمیخواست با دنیا رفاقت کنم .

به نظرم میآمد بعد ازاو، زندگی دیگه ارزش نداره.

خودش متوجه حالم بود.

هر روزیاد آوری میکرد ؛ممکنه بمیرم؛. تو باید بفهمی وقبول کنی.

بهش میگفتم: تعارف نکن به جناب عزرائیل که ،میتونه تشریف بیاره .مقاومت کن.

اگر فرش قرمز جلوش بندازی تشریف فرما میشه.

میگفت :؛دختر جون به تعارفات ما نیست هر وقت ،وقتش برسه خودش میاد. دارم بهت میگم خودتو آماده کنی.جزع و فزع نکنی؛.

میگفتم:نه حالا شما کوتاه نیا ،من بعدش یه کاری میکنم.

میگفت :؛ با این اداها که تو درمیاری میترسم زیربارپذیرشش نری.؛خوشم می آمئ که متوجه هست چقدر دوستش دارم و او هم متقابل نگرانمه.


اون روزا ۴۲سال را داشتم تمام میکردم.


موهای سفید و زیباش را بعد از حمام شانه میزدم و ساعت ها تماشاش میکردم.

میگفتم :چرا یه روز حالت خوبه یه روزبهم میریزی ؟

میگفت : چه سوآلایی میکنی ! هفتاد و پنج سالمه و هر آن باید منتظر رفتن باشم.

میگفتم  : ای بابا چه ندید بدید ! مردم نود و چند ساله شونه ومنتظر نیستند. عجله داری؟از ما سیرشدی؟

میگفت : همه اونچه که باید ببینم همین بود دیگه .بیش از این ،اینجا خبری نیست.

ازدواج بچه ها را دید و رفت.

گویا دلش   همین قدر را می خواست ببینه.

تو بیمارستان، که برای ریه اش بستری بود. بالای   سرش بودم.

هم میگفتند :؛اینجا بخش مردانه باید بری و برادرت بیاد بر بالینش به عنوان همراه بمونه.

میگفتم: نمیخوام برم. میخوام بمونم.من پرستارم و هرجای بیمارستان میتونم بمونم

.تا میدیدم تنفس براش سخت میشه ،بیقرار میشدم  .  خدا خدا میکردم راه چاره پیدا بشه.

دکترطباطبایی متخصص ریه ازریه اش آب خارج میکرد ،دوباره ریه اش آب میآورد.

رفتار های تهاجمی که با   جسمش میشد متقاعدم کرد باید برود.

قفس تنش دیگه نمیتونست حامل روحش باشه.

چقدر حیفم میآمد دیگه نبینمش.

وقتی ازدست ما رفت ،جیغ میزدم .انگار داشتم خفه می شدم .که برادرم آمد جلوو گفت :؛ اگه میخوای مرا هم از دست بدی جیغ بزن؛.به خدا اگر اشک بریزی همین الان مرگ من نیزمیرسد.

پیکر تکیده و استخوانی اش در حالی جلویم بود که روح ازش جدا شده بود.

دلم میخواست قبل از او در گور              بگذارندم.

حالا من ده سال پس ازمرگش دوام آورده ام.

تا پسر نه ساله ام را نوزده ساله کنم. و زنگ بزند بگوید :؛مادر نکنه  فراموش کرده باشم تولدت را تبریک بگویم؟؛.

پسری را که هرکس میبیند میگوید:

بابای کوچک

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

هول کردم

الان که دارم مینویسم سردرد دارم.

ساعت هفت صبح بود که همسربیمار داشت نماز میخوند

        که رو زمین ولو شد.

من عادت کرده ام همیشه فکر کنم آدما نمایش میدن .

اینه که به روی مبارک نیاوردم.

ناگاه دیدم حال تهوع داره ورنگش سفید شده .

دستش زدم یخ کرده بود و خیس عرق شده بود

داد زدم سرفه کن

تکانش میدادم ولی تکان نمیخورد.

دست رو نبضش گذاشتم حسش نکردم

به شدت تکانش میدادم و تمنا میکردم نفس بکشه

با مشت محکم کوبیدم رو سینه اش

تو دهنش تنفس دادم.

مستاصل شدم زنگ زدم

۱۱۵ و با گریه میگفتم تو را خدا کمک

وای که اگر اتفاقی می افتاد تا میآمدند کار تموم   شده بود

میگفت ببرم دسشویی

میگفتم فدای سرت ...(میترسید قی کنه).

حالش جا اومد رنگش برگشت

و  من تا ساعت ده بالا سرش نشسته بودم و نگاش میکردم آیا زنده هست؟

نبض صد  بیست و      دوباره تنش عین کوره داغ شد

نظرات 7 + ارسال نظر
آشنای غریبه چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 ساعت 04:37 ب.ظ

ناراحت شدم، امیدوارم زودتر بهبودی حاصل، سلامتی بازگشته، زندگی رنگ و بوی خوب خود را دوباره نشان دهد. به آقای همسر سلام و عرض ادب مرا برسانید به همراه آرزوی سلامتی برای ایشان را.

یاس چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389 ساعت 10:38 ب.ظ http://www.sokooteyas.blogfa.com

یعنی چی ؟
یعنی ام اس ولی ما اینطور نیستیم ولی براش دعا میکنیم

آرام پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 ساعت 10:20 ق.ظ

بهشت جان سلام، خدا رو شکر به خیر گذشته، چقدر استرس کشیدی عزیزم :*

رفیق دیرین جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 05:34 ق.ظ

از بهبود و سلامتی رفیق روزگارت خبرمان کن...
دوستان نمیتوانند تو را نگران و ناراحت (حس) کنند....

زیبا خانوم جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 09:34 ق.ظ

وایییییییییییییییی عزیززززززززززززز دلمممم الان حالش چطوره؟؟؟ وای الهی من بمیرم توتنها بودی!

آرزو! جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:19 ق.ظ http://doctorche89.blogfa.com

سلام
امیدوارم همسرتون هر چه زودتر خوب مشن
آفرین به شما خانم خوب که این شرایط سخت همسرتونو تنها نمی ذارید بدونید که این فداکاری شما برای همسرتون از هرچیزی ارزشمندتره
به امید شادی روزافزونتون

آرزو! جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:20 ق.ظ http://doctorche89.blogfa.com

اون کلمه در جمله ی اول "بشن" بود فکر کنم اشتباه تایپ کردم لطفاً اصلاح شود
سپاس

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد