امروز با اجازه خودم نرفتم محل کار.
موندم خونه.
الانم به خاطر کار های شیرین نظافت و سر و سامان دهی و گردگیری خونه و خریدُُ، خرد و خمیر در خدمت شما نشسته ام.
هوا در حال غروب کردنه.
مامان زنگ زدند فرمودند :میای مهمونم بشی؟
ازشون عذر خواهی کردم.
خوشبختانه یه مهمان دیگه داشتند و احساس گناه نکردم.
به زیبا پسرم که دانشجوی تهران هست زنگ زدم، ایشان هم لطف فرمودند جواب ندادند.
همسر برادرم زنگ زد گفت : دیشب مراسم را دیدی؟
گفتم : کدام مراسم را؟
گفت:...و گریه کرد
وقتی رفته بودم خرید ،دوست قدیمیم را دیدم و با هم گپ کوتاهی زدیم .
چون عجله داشتم برگردم خونه، سر راهم مایحتاج فردا را خریدم و ...
روزبا مزه ای بود
چقدر قانع و شاکر
شما اگه همیشه دراین حال و هوا باشی - دور وبری هات نباید از دستت سیگاری شده باشن!!..
سلام یاده نره