مینویسم بر آسمان بر صفحه نامریی ذهنم آنچه را اراده می کنم.آنچه خودش تداعی می شود بر ذهنم و تو قادر به خواندن آن نیستی چون امروز دستانم توان نوشتنش را از دست داده
عاقلی، دیوانهای را داد پند | کز چه بر خود میپسندی این گزند | |
میزنند اوباش کویت سنگها | میدوانندت ز پی فرسنگها | |
کودکان، پیراهنت را میدرند | رهروان، کفش و کلاهت میبرند | |
یاوه میگوئی، چو میگوئی سخن | کینه میجوئی، چو میبندی دهن | |
گر بخندی، ور بگریی زار زار | بر تو میخندند اهل روزگار | |
نان فرستادیم بهرت وقت شب | نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب | |
آب دادیمت، فکندی جام آب | آب جوی و برکه خوردی، چون دواب | |
خوابگاه، اندر سر ره ساختی | بستر آوردند، دور انداختی | |
برگرفتی ز آدمی، چون دیو روی | آدمی بودی و گشتی دیو خوی | |
دوش، طفلان بر سرت گل ریختند | تا تو سر برداشتی، بگریختند | |
نانِوا خاکستر افشاندت بچشم | آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم | |
رندی، از آتش کف دست تو خَست | سوختی، آتش نیفکندی ز دست | |
چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد | خوی با بدبختی و پستی نکرد | |
مست را، مستی اگر یک ره بود | مستی تو، هر گَه و بیگَه بود | |
بس طبیبانند در بازار و کوی | حالت خود، با یکی زایشان بگوی | |
گفت، من دیوانگی کردم هزار | تا بدیدم جلوهی پروردگار | |
دیده، زین ظلمت به نور انداختم | شمع گشتم، هیمه دور انداختم | |
تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان | لیک من عاقلترم از عاقلان | |
گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود | در جهان، بس عاقل و فرزانه بود | |
عارفان، کاین مدعا را یافتند | گم شدند از خود، خدا را یافتند | |
من همیبینم جلال اندر جلال | تو چه میبینی، بجز وهم و خیال | |
من همیبینم بهشت اندر بهشت | تو چه میبینی، بغیر از خاک و خشت | |
چون سرشتم از گل است، از نور نیست | گر گلم ریزند بر سر، دور نیست | |
گنجها بردم که ناید در حساب | ذرهها دیدم که گَشتَه ست آفتاب | |
عشق حق، در من شرار افروختست | من چه میدانم که دستم سوختست | |
چون مرا هجرش بخاکستر نشاند | گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند | |
تو، همی اخلاص را خوانی جنون | چون توانی چاره کرد این درد، چون | |
از طبیبم گر چه میدادی نشان | من نمیبینم طبیبی در جهان | |
من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست | میشناسم یک طبیب، آن هم خداست |
شعر از پروین
زیبا و دلنشین بود...