جماعت بیکاری که همیشه دنبال چنین موضوع هایی بودند وکنار پیاده رو جمع شده بودند،مرا مطمئن کردند که درست آمده ام. نزدیک تر آمدم وبه سختی از میان جمعیت رد شدم. همه ساکت ایستاده بودند وفقط تماشا می کردند.همه چشم ها به مادر بود که گوشه پیاده رو ایستاده بود و روبه"بابایی" فریاد می زد:
-این یه قدم رو دیگه کوتاه نمی آم. به هیچ قیمتی حاضر به از هم پاشیده شدن زندگیم نیستم. نه اینکه فکر کنی عاشق این زندگی نکبتی و مزخرفم،یا عاشق چم و ابروی توام،نه!فقط به خاطر شکوفا اس که نمی ذارم زندگیمون رو از هم بپاشونی.نمی خوام اون به پای اشتباه ها و ندونم کاری های ما بسوزه.
-صدای دخترانه ای به آرامی وزیر لب گفت:
-عجب زنیه این زن!!
باتعجب به سمت او برگشتم.درباره مادرحرف میزد.هم سن وسال خودم،فقط کمی از من درشت تر و بلند تر بود.با اشتیاق به مادر نگاه می کردوانگار محو او شده بود. شاید هم به همین دلیل بود که متوجه نگاه متعجب من نشد.
خط سیر نگاهش را که به مادر ختم می شد،دنبال کردم.مادر کمی صدایش را پایین تر آورده بود.
-اگه همه جوونیم رو به پات گذاشتم،هرچی گفتی گوش کردم ودم بر نیاوردم.فقط وفقط به خاطر شکوفه بود. گفتی نرو سرکار،گفتم چشم!گفتی از بابا ومامانم دست بکشم،گفتم، چشم!بانداری هات،بابداخلاقی هات ساختم،فقط به خاطر اینکه دخترم بی مادر نشه!
کارگردان فریاد کشید:
-کات....!آکی!
سپس از زیر سایبانی که در گوشه پیاده روی آن سوی خیابان نصب شده بود،بیرون آمدودستانش را به سمت همه بازیگرها ،فیلمبردارهاوصدابردارها بلند کرد:
-خسته نباشین،مرسی!..... ده دقیقه استراحت کنین!..... شما هم مرسی خانم مظفری.همین برداشت رو استفاده می کنیم.لطفا شما برای پلان بعدی،رسیدن شکوفه ومادرش،آماده بشین! مادر نفس عمیقی کشید وبرای جمعیت که برایش کف میزدند،دستی تکان داد.آقای"بابایی" هم با خستگی دستی به موهایش کشید ونفسش رابه"پف" محکمی بیرون داد.مادر به سمت صندلی های کنار پیاده رو رفت وبا خستگی روی یکی از آنها رها شد.خواستم به سمتش بروم که صدای همان دختر کناری ام،مانع شد.
-مرسی! مرسی مستانه جان!"زن" ،"مادر" ،"انسان" همه چیز یعنی تو! نمونه والگوی یه مادر خوب وزن موفق!
بعد بااشتیاق رو به من کرد وپرسید:
-قشنگه،نه؟!
سوالش غافلگیرم کرد. برای چند لحظه ای نتوانستم جوابی بدهم. امااو همچنان منتظر جواب من بود. پس با تردید ومن من کنان گفتم :
-فیلمی رو می گی که دارن میسازن؟
از اشتباه من ،لبخند کمرنگی روی لبهایش رنگ گرفت وگفت:
-نه! فیلم رو که نمی گم . هنرپیشه اولش رو می گم. مستانه مظفری!
کمی صبر کردم وبعد پرسیدم:
-میشناسیش؟
رویش را به سمت جایی که مادر نشسته بود، برگرداند وباغرور خاصی پاسخ داد:
-معلومه که می شناسمش. عشقمه! امیدمه! سالهاست که باهاش آشنام . اصلا مگه کسی هم هست که اونو نشناسه!
یاد حرف پدر افتادم که می گفت:" مدتهاست دیگه مادر رو نمی شناسه" اما تعجبم بیشتر از ادعای دختری بود که می گفت سالهاست با مادر آشناست،اما من نمی شناختمش.
گفتم:
-چطوری باهاش آشنا شدی؟
با تعجب از اینکه جواب سوال به این سادگی را نمی دانستم،دوباره رویش را به سوی من برگرداند وجواب داد:
-معلومه دیگه! از طریق فیلمهاش. همه شون رو دیدم. دیدن که نه،بلعیدم! هر کدوم رو چند بار. بعضی از دیالوگ هاش رو هم حفظم . البته بعضی از فیلم هاش رو هم فقط یه بار دیدم.
کنجکاوی و حساسیتم هر لحظه بیشتر میشد. دلم می خواست بفهمم اینها چرا اینقدر عاشق مادرند؟
-فکر می کنی کافیه؟
-اینکه بعضی از فیلم هاش رو فقط یه بار دیده باشم؟! خوب گفتم که به خود فیلم بستگی داره...
با شتابزدگی جمله اش را قطع کردم.
-نه فیلم هاش رو نمی گم .منظورم به اون نوع آشناییه که فقط از طریق فیلمهاست! فکر می کنی همین یه وسیله برای شناخت دقیق یه فرد کافیه.
-چرا نباشه ؟! تازه فقط فیلم ها هم که نبودن . من تمام مصاحبه هاش رو خوندم و جمع کردم. اگه بخوای حاضرم به تو هم نشون بدم. حتی یه بار هم خودم باهاش صحبت کرئم . خصوصیِ خصوصی! فقط من و خودش بودیم . باورت نمی شه ، نه ؟!
بدون این که منتظر جواب من بشود ، سر رسیدش را از توی کیفش درآورد :
-می دونم که باورت نمی شه ؛ یعنی هیچ کس باورش نمی شه . همه اولش مثل تو تعجب می کنن. اما وقتی امضاش رو می بینن ، از شدت هیجان زدگی پس می افتن .
صفحه اول سر رسیدش را جلوی چشمانم گرفت تا امضای مادرم را ببینم . امضای خانم « مستانه مظفری » ، هنر پیشه مطرح و مشهور سینما . غرور و افتخار از داشتن چنین امضایی از وجودش می بارید . انگار مالک بزرگ ترین گنج جهان شده بود . گنجی که به مادر من تعلق داشت ، اما برای من هیچ ارزشی نداشت . فقط سایه اش مثل یک بختکِ مزاحم ، روی سرم بود و همه جا مرا دنبال می کرد . هیچ گاه هم به من اجازه نداده بود که خودم باشم؛ مریم عطوفت . همیشه دخترِ خانم « مستانه مظفری » بوده ام که باید از داشتن چنین مادری به خودش می بالید ، اما خودش نمی دانست چرا؟
آن دختر هم مثل بچه ای شیشه ای سرش را گرم می کند و فکر می کند الماس است ، به آن امضاء می بالید و وقتی هم که سکوت و تعجب مرا از این همه اشتیاق دید، فکر کرد توانسته است مرا غافلگیر کند:
-دیدی گفتم باور نمی کنی ؟ این که چیزی نیست . یه خبر دیگه هم دارم که مطمئنم از شنیدنش بیشتر غافلگیر می شی . دیروز که با مستانه مظفری صحبت کردم ، تونستم شماره تلفنش رو بگیرم .
از حفظ ، شماره ای را گفت که هیچ شباهتی به شماره تلفن ما نداشت . شماره تلفن دفتر فیلمسازیشان بود. جایی که معمولاً کسی نمی توانست آن جا پیدایش کند.
-می بینی ! همان وقت حفظش کردم . می خوای بگم تو هم بنویسی ؟! اصلاً می خوای تو رو هم با اون آشنا کنم .
با سکوت بی خیالانه ای سرم را تکان دادم . معلوم بود که خیلی تعجب کرده است .
-نه؟! یعنی تو واقعاً دلت نمی خواد با اون آشنا بشی ؟! تو دیگه چه جانوری هستی دختر ؟!
کاش می دانست که چه قدر دلم می خواهد با او بیشتر آشنا شوم . بیشتر به افکار و دغدغه هایش پی ببرم و یا آن ها را درک کنم . دلم می خواست می توانستم با او از مشکلاتمان ، گریه ها و رنج هایمان صحبت کنم. اما نتوانستم .
دلم نمی آمد او را ناامید کنم یا این بت خیالی را که در ذهنش ساخته شده بشکنم . پس گذاشتم تا همچنان با این معشوق فرضی اش سرگرم باشد.
صدای کارگردان مرا از افکارم جدا کرد . بلندگوی دستی اش را جلوی دهان برد و گفت :
-بسیار خب ! فوراً آماده بشین تا پلان رسیدن « نسرین و شکوفه » رو هم بگیریم . این آخریشه دیگه !
تماشاگران هم ساکت باشن ! چون این پلان خیلی حساسه ! بهتره که توی همون برداشت اول تکلیفش روشن بشه . « مستانه » تو هم آماده باش. این صحنه به حس بیشتری نیاز داره . یه بار دیگه دیالوگ هات رو نگاه کن .
دختری که کنار من بود با هیجان به صحنه ای خیره شد که قرار بود فیلمبرداری شود .
دخترک 4-5 ساله ای را که بازیگر نقش شکوفه بود، به درون خانه فرستادند . مادر هم جلوی در ایستاد . با صدای کارگردان فیلمبرداری شروع شد .
-همه سر جای خودشون ! آماده ! نور، صدا ، دوربین ، حرکت .!
مادر با مشت به در کوبید . چند لحظه بعد صدای شکوفه آمد که می پرسید : « کیه ؟» مادر با لحنی که سعی می کرد بغض آلود باشد ، جیغ زد :
-باز کن عزیزم ! باز کن منم ! مادرت !
در باز شد و شکوفه خودش را بیرون انداخت . در بغل مادر که دستانش را باز کرده بود تا او را در آغوش کشد ، جا گرفت ؛ در آغوش مـادر من ! مادری که مدت هاست عطر آغوشش را فراموش کرده ام . مادری که هم می توانستم هنر پیشه شوم تا دستِ کم در فیلم ها دخترِ مادرم باشم . مادری که اکنون برای سعادت دختری که دخترش نبود گریه می کرد . با همه این احوال، گاهی از داشتن مادری چنین مشهور و معروف احساس غرور خاصی داشتم . دلم می خواست بدانم دختری که کنار من ایستاده بود و این گونه عاشقانه او را ستایش می کرد ، چرا چنین علاقه ای به او پیدا کرده است ؛ علاقه ای که در من وجود نداشت ، اما دلم آن را طلب می کرد .
-چه صحنه زیبا و با احساسی !
صدای دختر کناری ام ، توجه مرا به مادرم جلب کرد . شکوفه را در آغوش کشیده بود و گریه می کرد ؛ گریه می کرد و حرف می زد .
-می بینی دخترم ! بالاخره برگشتم !... بالاخره به دستت آوردم !... فکر کردی تنها رهات می کنم و می رم ...؟! می رم و می ذارم که بابای نادونت هر بلایی خواست سرت بیاره ... نه عزیزم ! من به هیچ قیمتی از تو دست نمی کشم . من به خاطر تو از همه چیز می گذرم . حتی التماس کردن به بابات ... حتی مخالفت کردن با پیشنهاد پدر خودم که از من می خواست از بابات طلاق بگیرم و خودمو راحت کنم ... اما تکلیف تو چی شد؟... چه کس دیگه ای به فکر تو بود ... تو هنوز مادر می خوای ... هنوز کسی رو می خوای که شب ها برات قصه و لالایی بگه ... فردا که خواستی مدرسه بری ، صبح ها با خنده راهیت کنه ... تو کسی رو می خوای که وقتی برات خواستگار اومد ، ناز کنه و بگه دخترم قصد ازدواج نداره .
حرفهایش بیشتر آتشم می زد . کاش حتی یک بار با نقش بازی کردن ، این حرفها را در گوش من هم زمزمه کرده بود تا دلم را به آنها خوش کنم، تا کمی بیشتر دوستش داشته باشم . همان قدر که در کودکی دوستش داشتم . حتی بیشتر از این دختر کنار دستی ام که از مادرم فقط اسمش را بلد است.
بالاخره به خودم جرئت دادم و از دختر کناری ام پرسیدم:
- چرا دوستش داری؟
همان طور که نگاهش به مادرم بود، جواب داد:
- برای اینکه تمام اون چیزهایی رو که دوست دارم ولی ندارم، یکجا داره!
- مثلا چه چیز؟
- مثلا امید، آرزو ، دلخوشی به یه مادر! همیشه توی فیلم هاش نقش مادر رو بازی می کنه ؛ مادری که بچه هاش رو عاشقونه دوست داره. حتی اگر فیلم باشه ، بازم دلم رو خوش می کنه . بالاخره همهاش هم که دروغ نیست. اون جای مادری رو که من ندارم برام گرفته . خوش به حال دخترش که چنین مادری داره . باور کن به اون حسودیم می شه.
دلم می خواست به او بگوییم :"باورم میشه . چون اون دختر هم به تو حسودیش میشه . تو مادر نداری و دنبال مادر می گردی . اما ، اون مادری داره که هیچ وقت برایش مادری نکرده" باز هم چیزی نگفتم . صدای کارگران دوبار بلند شد و فرمان"کات" داد . دختر عاشقانه برای مادرم ابراز احساسات می کرد ، کف می زد و اشک هایش را پاک می کرد . مادرم هم خونسردانه بلند شد و پس از احترام کوتاهی به مردم ، به سوی همکارانش رفت. دختر با اشتیاق حیرت انگیزی مردم را پس می زد و به دنبال مادر می رفت . من هم به دنبالش به سوی مادر رفتم . مادر لیوان شربتش را برداشت و با خستگی روی یکی از صندلی ها رها شد . کارگران خسته نباشیدی گفت و رفت کنار فیلمبردار . دختر که اکنون در جلوی من ایستاده بود، صبر کرد تا اطراف مادر خلوت شود . من هم صبر کردم و ایستادم . پس از چند لحظه دختر نزد مادر رفت و با اشتیاق به او سلام کرد. چنان مودبانه جلوی مادر ایستاده بود که انگار در مقابل ملکه ای ایستاده است. مادر با حرکت سر جوابش را داد. با هم دست دادند. درست همان لحظه که دستش را پایین می آورد ، مرا دید. لبخندی زد و با دست به من اشاره کرد تا به سویش بروم. برای چند لحظه تردید کشنده ای به جانم افتاد پاهایم پیش نمی رفت . بخصوص که آن دختر هم آنجا ایستاده بود . انگار هم او بود که مانع رفتنم نزد مادر می شد .به نوعی از او و صداقتش در محبت به مادر شرم داشتم . اما مادر باز هم به سمت من اشاره کرد. این بار اشاره اش به قدری آشکار بود که حتی آن دختر هم متوجه شد و به عقب نگاه کرد . آن جا فقط من ایستاده بودم و آن دختر باور نمی کرد که مادر به من اشاره می کند . دیگر بیش از این نمی توانستم صبر کنم . در حالی که سرم را پایین انداخته بودم تا چشمانم از نگاه خیره دختر پنهان بماند ، جلوتر رفتم . نزدیک تر که شدم سرم را بالا آوردم ، مادر را دیدم که لبخندی زد و گفت :
-سلام مریم جان ! ... چه طوری دخترم ؟!... بیا جلوتر عزیزم !
احساس بد و نفرت انگیزی به من تلقین می کرد که مادر هنوز هم نقش بازی می کند . نمی دانم همین حس بود یا حس شرمی که از دیدن تعجب و سرگردانی آن دختر به من دست داد ، باعث شد تا دست به آن فرار عجیب بزنم . ناگهان برگشتم و با سرعت دور شدم . وقتی به میان مردم می رفتم . هنوز صدای مادر را می شنیدم که مرا صدا می زد.
-مریم ! ... مریم جان کجا می ری عزیزم ؟
بی آن که به صدای مادر توجهی کنم یا حتی سرم را برگردانم از بین مردم گذشتم و دورتر شدم . در همان حال بود که ماشین مادر را دیدم . به فکر افتادم که کنار ماشین بمانم تا مادر برگردد . اطراف ماشین ، در گوشه ای از دیوار به شکلی ایستادم که جلب توجه نکنم . از همان جا ماشین را زیر نظر گرفتم و صبر کردم تا بیاید . نمی دانم چه قدر طول کشید . شاید یک ساعت ؛ چون در این مدت ٰ افکار مختلفی به ذهنم هجوم آورده بود : شیرینی ها و خوشی ها و غرورم از دیدن مادر بر پرده سینما در اولین فیلمی که دیدم ، سرو صدا و ذوق و شوق بچه ها وقتی می فهمیدند که من دختر" مستانه مظفری" هستم ، احساس غرور و تفاخری که از دختر چنین زنی بودن به آدم دست می دهد ، سختی ها و مشکلاتی که مادر در کارش تحمل کرد تا بتواند به این موفقیت دست پیدا کند ، ناراحتی ها و دلتنگی های پدر وقتی که مادر چند شبانه روز از خانه دور می شود و ...
تمام این افکار باعث شده بود تا تکلیف خودم را ندانم . نمی دانستم بالاخره باید از داشتن چنین مادری شادمان باشم یا غمگین ؟ باید حق را به پدر بدهم یا به مادر ؟ آیا می توانم و حق دارم از مادر بخواهم که از کارش دست بکشد ؟
صدای آژیر کوتاه دزدگیر ماشین مادر ، برای چند لحظه مرا از این افکار آشفته جدا کرد . مادر سوار ماشین شده بود و با همان دختری که کنار من ایستاده بود صحبت می کرد. معلوم بود که خسته است و از دست دختر کلافه شده است . در همان حال که با دختر حرف می زد، ماشین را روشن کرد .
وقتی به خودم آمدم که جلوی ماشین مادر ایستاده بودم . خیره به مادر نگاه می کردم که از پنجره ماشین با دختر حرف می زد . دختر که زودتر از مادر مرا دیده بود و از حضور ناگهانی و بی مقدمه من بهت زده شده بود ، با نگاهی گیج و سرگردان به من خیره شده بود . مادر متوجه شد که دختر به حرف های او گوش نمی کند . رد نگاهش را گرفت و به من رسید ، از دیدن من چنان یکه خورد که انگار روح دیده است . لحظه ای به من خیره شد و به آرامی پیاده شد . شاید از فرار دوباره من می ترسید . اما من فرار نکردم . حتی وقتی که نزدیکم آمد و دستم را گرفت . دستش را فشردم و سرم را پایین انداختم . نمی خواستم اشک هایی را که در چشمانم جمع شده بود ، ببیند . دستم را کشید و مرا سوار ماشین کرد . وقتی که راه افتادیم ، بی اختیار به عقب برگشتم . بیچاره دخترک ! چشمانش داشت از حدقه در می آمد . در میان خیابان ایستاده بود و دور شدن ما را نگاه می کرد : « دلم برایش می سوخت ؛ چه عشقی در نگاهش موج می زد ! » برگشتم و صاف نشستم . نگاهم به خیابان خلوت رو به رو بود که انگار گرد کرگ بر آن پاشیده بودند . مادر هم ساکت بود. شاید او هم به دختری فکر می کرد که امروز برایش همه نوع فداکاری کرده بود : حتی کنار آمدن با مردی که دوستش نداشت .
سعی کردم زیر چشمی نگاهی به او بیندازم . در دلم اقرار کردم که هنوز دوستش دارم ، حتی بیشتر از آن دختری که عاشقش بود . فقط ای کاش کمی از این قالب سرد و خشک خارج می شد و نگاهی به ما می کرد؛ مطمئنم که بابا هم عاشقش بود . آیا ممکن است به روزهای خوش گذشته باز گردیم ؟! کاش مریض می شد و چند هفته ای در خانه می خوابید . شاید آن وقت یادش می آمد که در میان خانواده بودن چه مزه ای دارد . یا این که بابا ، یکی – دو هفته ای مرخصی می گرفت تا به مسافرت برویم ! کاش می توانستم چند روزی از این شهر فرار کنم . بروم جایی که از این دعواها و جنجال ها خبری نباشد ! جایی که بتوانم فکر کنم ! آرام شوم ! بفهمم که در اطرافم چه خبر است ؟
صدای بوق ممتد و وحشتناکی افکارم را بهم ریخت . مادر با دستپاچگی فرمان را به طرفی پیچاند . ماشینی که از روبه رو می آمد ، با فاصله کمی از کنار ما رد شد. مادر ترمز محکمی گرفت و در گوشه خیابان ایستاد . دست هایش از شدت اضطراب می لرزید . چیزی نگفتم . دست هایش را بالا برد و صورتش را در میان دست هایش پنهان کرد. کمی صبر کردم تا آرام شود. بعد دستش را گرفتم و پایین آوردم . فکر می کردم گریه می کند . اما اشتباه می کردم . فقط در چشمانش وحشت و اضطراب عمیقی موج می زد.
دستش را فشار دادم . او هم پاسخ داد.
گفتم :
-می خوای پیاده بشیم ؟
-این جا نه ! می ریم جلوتر .
-می تونی رانندگی کنی ؟
-می خوای تو بشینی ؟ زیاد دور نیست.
دستش را رها کردم و صاف نشستم .
-نه ! خودت بشین !
-چرا؟
-پدر گفته تا گواهینامه نگیری ، حق نداری رانندگی کنی .
مادر دوباره راه افتاد . این بار آرام رانندگی می کرد. چند لحظه بعد پرسید :
-خیلی از پدرت حساب می بری ؟
سرم را پایین بردم :
-فکر کنم حق با پدر باشه .
-دوستش داری ؟
بهتر دیدم که به این سوالش جوابی ندهم . مادر گوشه ای از خیابان ایستاد ، ترمز دستی را کشید و به سمت من برگشت :
-نمی خوای پیاده بشی ؟
-برای این که جواب سوالتون رو ندادم ؟!
خندید :
ـ برای این که ناهار بخوریم .
هر دو پیاده شدیم . چند قدم جلوتر ، وارد رستورانی شیک و گران قیمت شدیم. لحظه ای بعد از ورودمان ، سرها به سمت ما برگشت . بعضی در گوشی با هم صحبت می کردند ، یکی ـ دو نفر هم با کمال بی ادبی ما را با انگشت نشان دادند . نزدیک بود از همان جا برگردم ، اما وقتی چهره خونسردانه و متبسم مادر را دیدم ، از تصمیم خود منصرف شدم . دیگر برای چنین کاری دیر بود . مادر گوشه ای را انتخاب کرد و هر دو نشستیم . رو بخ روی یکدیگر و چشم در چشم هم . دست کم این جا کمتر در معرض نگاه دیگران بودیم . با ناراحتی پرسیدم :
-چطور می تونی این نگاه ها رو تحمل کنی ؟!
شانه هایش را بالا انداخت :
-دیگه عادت کردم .
-ولی من هنوز عادت نکرده ام . نمی خوام هم عادت کنم .
-باشه ! هر جور میل خودته !
مرد مسن و خوش اندامی که به نظر می رسید مدیر رستوران باشد ، با احترام و ادب مسخره ای جلوی ما خم شد .
-خیلی خوش آمدین خانم مظفری ! کلبه درویشی ما رو منور کردین . هر دستوری داشته باشین به روی چشم .
-خواهش می کنم . لطف دارین !
-اگر اجازه بدین غذای مخصوصمون رو براتون بیارم .
-باشه ! همون خوبه!
مدیر رستوران زحمتش را کم کرد و رفت . مادر نگاه تحسین آمیزی به اطرافش کرد و گفت :
-این جا رو یادته ؟
-همون رستورانیه که دو سال پیش فیلم ترس بی دلیل رو توش بازی کردین !
-خوب یادته !
-من فیلم های شما رو با دقت دنبال می کردم .
مادر رو کرد به بچه ای که دفترچه اش را آورده بود تا او امضا کند و گفت :
-فکر کردم از فیلم های من خوشت نمی آد.
- اشتباه می کردین ! من از کار شما خوشم نمی آد ، نه فیلم هاتون که انصافاً قشنگن !
آمدن گارسونی که غذای ما رو آورده بود ، باعث شد تا صحبتم را قطع کنم . لحظاتی به خوردن غذا گذشت . تا این که مادر پرسید :
-چرا از کار من خوشت نمی آد؟
-غذاتون رو بخورین مادر . یادتون نیست می گفتین آقا جون همیشه سفارش می کرد میان غذا خوردن حرف نزنیم ؟
مادر در حالی که با غذایش بازی می کرد ، پرسید :
-پس نمی خوای جواب بدی ؟!
قاشقم را گذاشتم روی میز :
-بیا و از جواب این سوال بگذر مادر !
-برای چی باید بگذرم ؟ برای این که دخترم به مادرش اعتماد نداره؟! برای این که دخترم نمی خواد حرف های دلش رو به من بزنه ؟!
داشت دیالوگ های فیلم هایش را برای من تکرار می کرد .
-فکر می کنم اشتباه گرفتین ! این جا سینما نیست !
به تندی سرش را بالا آورد و به چشمهایم خیره شد . لحن سوالش با فریاد همراه بود .
-منظورت چیه؟
انگار بهش برخورده بود .
چند نفر سرهایشان را به سمت ما برگرداندند . تازه متوجه شدم که حرف بدی زده ام . صدایم را پایین تر از حد معمول آوردم .
-فریاد نکش مادر! مردم دارن نگاه می کنن .
-به درک ! بذار فکر کنن اینم یه فیلمه !
-آبروت می ره !
اخم هایش در هم رفت . نفرت در چشم هایش موج می زد .
-تو چرا می ترسی ؟! تو و پدرت که بدتون نمی آد من بی آبرو بشم .
دیگر همه سرها و نگاه ها به سمت ما برگشته بود . مادر هم آن قدر ناراحت بود که اصلاً متوجه موقعیت ما نمی شد . بهتر دیدم که کاری بکنم .
دست مادر را گرفتم و گفتم :
-این جا جای این صحبتها نیست . بیاین بریم تو پارک یا یه جای خلوت دیگه صحبت کنیم .
دیگر منتظر جواب مادر نشدم . کیفم را برداشتم و از رستوران زدم بیرون . کنار ماشین منتظرش ماندم . چند لحظه بعد او هم آمد . دوباره رانندگی اش بد شده بود . هر وقت که عصبی بود ، رانندگی اش بد می شد . به اولین پارکی که رسیدیم ، نگه داشت . پیاده شدیم و در گوشه خلوتی نشستیم . دستش را گرفتم و گفتم :
-چرا این کارها را می کنی مادر؟! چرا با اعصاب و آبروی خودت بازی می کنی ؟!
باریکه اشکی از کنار چشمهایش بیرون زد که دلم را آتش زد ؛ دلم به درد آمد .
-برگرد خانه مادر ! برگرد سر زندگیمان . هنوز هم خیلی دیر نشده .
-دیگه فایده نداره ! من نمی توانم با آبرو و حیثیت کاریم بازی کنم.
از این حرفش ناراحت شدم . حالا دیگه من بودم که صدام رو بلند کردم .
-حالا فهمیدین چرا من از کارتون خوشم نمی آد ؟! برای این که این کار لعنتی ، شما رو از ما جدا کرده ، به خاطر اینکه مادرم رو از من جدا کرده ،به خاطر این که شما رو از پدر جدا کرده ، حالا هم داره باعث میشه که خانواده ما کاملاً از هم بپاشه .
مادر لبخند تمسخر آمیزی زد، جمله اول را هم به آرامی گفت :
-نه دختر ! اشتباه تو همین جاست !
و بعد از آن بود که او هم فریاد زد.
-مسئله کار من فقط یه بهانه ! پشت اون چیزهای خیلی مهم تر دیگه ای هست که سال هاست در دل هامون مخفی بوده و ما ندیده گرفته بودیمش . اما حالا وقتشه که هر کس تکلیف خودش رو روشن کنه. اون پدر خودخواهت باید بفهمه که یه من ماست ، چقدر کره داره .
من از جایم بلند شدم . مادر داشت ادامه می داد .
-باید بفهمه که منم برای خودم شخصیت دارم . برای خودم کسی هستم .
چیزی دلم را چنگ می زد . مادر هنوز هم حرف می زد .
-باید بفهمه منم وجود دارم .منم"هستم" . منم برای خودم حق تصمیم گیری دارم .
دیگر طاقت نیاوردم . نه فریادی کشیدم و نه صدایم شبیه جیغ های دخترانه بود، حتی آهسته تر و فرو خورده تر از همیشه بود. بغض بود که باعث می شد صدایم درست از حنجره خارج نشود .
-باشه مادر! باشه! هر جور که دوست دارین رفتار کنین . شما برین دنبال کار و شهرتتون . پدر هم بره دنبال رفقا و کامپیوترش ! ... اصلاً یه کبریت بردارین و با یه کمی بنزین هم زندگیتون و هم منو آتش بزنین . این طوری هر دو تون راحت می تونین به علاقه ها و شخصیت تون برسین .
جمله آخر را در حالی گفتم که تقریباً در حال دویدن بودم . با چنان سرعتی از مادر دور شدم که هاج و واج ماند . حتی برنگشتم تا نگاهی به پشت سرم بیندازم . بیرون از پارک نفسی تازه کردم و دوباره راه افتادم ؛ این بار آهسته تر و بی هدف تر. جایی برای رفتن نداشتم ......