با دانشجویان جلسه گذاشتیم تو چمن های دانشکده جلوی دید نگهبان ها و در معرض رفت و آمد دیگر دانشجویان با هم چای خوردیم و بیسکوییت و دخترای شیطون فقط سر و صدا کردند و شدیم معرکه ای که بیا و ببین صدا زدند جا تون را عوض کنید معرکه راه نیندازید ولی جمع مون ژاشید این دانشجو ها تازه از سر امتحان بلند شده بودند و من استاد راهنماشون بودم
خوش اومدی!
راستی نفهمیدیم چرا رفتی و چه ها کردی؟
___________________________
می بینم همه چیز می نویسی * بجز از دل.... موقع آن نشده تا کمی پرده را بالا بزنی و از قصه های (خیال) و افسانه های تجسم و تصور هم * بنویسی؟؟؟؟.
نترس - همه به یک شکلی (تعهد) دارن.... و این تعهد در مقام (شعور) . سوای (ترسی) هست که متاسفانه به ( زور) بخوردمان داده اند.....!.
راستی - در " دوستان دیرین " نوشته بودی که میخوای ترکتازی کنی..... بیا و بکن آنچه را که میخواهی!..... اما با ( دل) بیا و نه با (واهمه).....
سلام به بهشت عزیزم، میبینم که کلی فعال هستی عزیزم :* ماشاالله قلمت روان و پر رونق باشه مامان بهشت جونم :*
ای کاش من هم دانشجوتون بودم و تو چمن ها معرکه راه مینداختم البته کنار شما ;))