X
تبلیغات
رایتل

سفرنامه جنوب

یکشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1396

ساعت هفت قرار مون بود در خونه خواهر همسر ولی هشت شده بود و ما هنوز تو خونه بودیم ساعت هشت و ربع تو جاده نجف آباد پمپ بنزین کوشک به اونا رسیدیم صبحانه را تو راه خوردیم و راه جاده نجف آباد شدیم از جلوی مزار پدر ومادر همسر گذشتیم بدون اینکه سر قبرشان فاتحه ای بخونیم و بسنده کردیم به سلامی.این جاده را قبلا رفته بودیم رسیدیم تیران از سوپر تیران گردو خریدیم و تخمه و لواشک دوباره راه افتادیم تا به سه راهی سد زاینده رود رسیدیم بر خلاف همیشه که که انتهای راه مان همین جا بود و چادگان میرفتیم به راه ادامه دادیم و من از طبیعت زیبای طرفین جاده یاد داشت بر می داشتم تا به داران رسیدیم از زیبایی برف ها بر دامنه های کوه مینوشتم و از احساسی که پیدا میکردم کمی در بویین میاندشت پیاده شدیم و برف بازی با کوچولو ها کردیم دوباره ادامه راه بود و رسیدن به الیگودرز و دوباره نوشیدن چایی و دوباره سوار ماشینا شدن و ادامه دادن تو هوای ابری و زیبایی های طبیعت اون منطقه و رسیدن به درود و خوردن کبابی دلچسب با نون یوخه و گردش در پارک زیبای درود تا اینکه اعلام سال نو شد ما در کنار خیابان روی همدیگر را بوسیدیم و سال نو را به هم تبریک گفتیم و سوار ماشینا شدیم و در جایی دیگر نایستادیم تا خود را به خرم آباد رساندیم رفتیم ستاد اسکان  ومدرسه ای بنام زینبیه در انتهای بولوار ولی عصر گرفتیم وسایل را گذاشتیم و رفتیم قایق سواری در دریاچه کیو خرم آبادو وبعد قلعه فلک الافلاک و بعد بام خرم آباد و دیدن شهر چراغانی زیر پای خود.من کمی ترس از بلندی برم داشته بود اونجا جوانان خرم آبادی با آهنگ لری گرد همدیگر نیم دایره میرقصیدند و شادی میکردند و عید دیدنی جالبی با هم داشتند شادی بود و نشاط .بعد بر گشتیم .برای صبحانه شیر و پنیر و تخم مرغ و نان گرفتیم در حالیکه هنوز ساعتها تغییر نکرده بود و بعد مدرسه و اتراق و بازی در حیاط مدرسه و ... 

صبح روز بعد با بیدارشدن به حیات مدرسه رفتم توی سرمای دلچسب اون قدم زدم به یک یک اعضای خانواده زنگ زدم و تبریک عید گفتم و به خیابان رفتم سری به نانوایی زدم و همسایه عزادار مدرسه را دیدم که جوان شان را سی اسفند به خاک سپرده بودند و شیون شان روز قبل دل مان را به درد آورده بود.پس از صرف صبحانه راهی اهواز شدیم وقتی به دزفول رسیدیم دیگه جلوتر نرفتیم و در پایگاه چهارم هوایی وحدتی جا گرفتیم همسفرمان همسر خواهر همسر نیروی هوایی بازنشسته بود و دوباره دیدن از نمایش جنگنده ها و خرید و دیدن نمایشگ 

اه....بقیه را بعد مینویسم امروز داریم میریم سیزده را به در کنیم