X
تبلیغات
رایتل

"سیما " ها در ایران ما

شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395

از آنجا که سیما همکلاس دوران دانشگاهم آدمی بی آزاری به نظر می رسد؛  تصمیم دارم از قول او و همسرش رحیم درباره چت یه آقای همسر دار با خانوما ها مصاحبه ای را تنظیم کنم .

و  برای دوستانی که مطالب این صفحه را می خوانند بیاورم.قابل توجه است که سیما با رحیم بسیار صمیمی اند و سیما به همسرش کاملا اعتماد دارد و اصلا و ابدا بهش بدبین نمیشه و  می خنده میگه من رحیم را خوب می شناسم؛ رحیم اهل هیچ خطا کاری نیست.خب لازمه وقت بیشتری داشته باشم تا موضوع را کاملا حلاجی کنم.

در ضمن سیما اصلا ادعای مذهبی بودن ندارد و رحیم همسرش حتی به دلایل سیاسی زندانی هم بوده و او خودش به تنهایی سه تا دخترش را که الان هر سه دانشجویان سال یک تا سال چهار هستند اداره کرده و با حقوق خودش زندگیشان را اداره کرده تا رحیم به زنگی مشترکشان باز گشته است.

آره داشتم واسه تون می گفتم که سیما را برای مصاحبه انتخاب کردم؛ چون به همسرش کاملا اعتماد داره. یه جوری اثبات کرده تو زندگی به تنهایی هم از پس اداره کردن زندگی بر میاد.

سیما تنها دختر خانواده بود ودارای دو برادر، یکی بزرگتر و یکی کوچکتر بود.تو همون ترم های اول  دانشگاه بودیم؛ که مادرش فوت کرد و پدرش خیلی زود همسر دوم اختیار کرد .این قضیه بر سیما گران می آمد و مرتب از رفتار پدرش اعلام انزجار می کرد؛ به خصوص که جواهرات مادرش راهم  به همسر دوم کادو داده بود.یه جورایی دل سیما می سوخت.

من نفهمیدم سیما کی ازدواج کرد.وقتی فهمیدم که دیگه دارای سه بچه بود و همسرش زندانی سیاسی بود .وقتی چشمم به سیما می افتاد که از فشار کار کمرش خمیده  است ؛ آتش می گرفتم.با سیما صحبت می کردم ولیکن او وقت نشستن و حرف زدن با منو نداشت . عینهو ماشین کار می کرد .ابدا مضطرب و یا غمگین و دلمرده نبود ؛بلکه خیلی مصمم و جدی بود .نداشتن مادر هم از نظر عاطفی رنجش می داد و هم دست تنها بود به خصوص که خواهر هم نداشت و از کسی هم درخواست کمک نمی کرد.سه تا بچه قد و نیم قد را که عینهو عروسک زیبا بودند به آغوش مهد کودک محل کارش می سپرد و خودش در بخش مراقبت های ویژه قلب  (سی.سی.یو)حضور می یافت .بخشی از بیمارستان که کوچکترین غفلت از بیماران به مرگشان منجر می شد. در تمام مدت شیفت کاری باید چشمش به مانیتور باشدمبادا انقباضات قلب بیمار دچار دگرگونی شود و او غافل بماند.بعد بچه ها را از مهد کودک بیمارستان بر می داشت و به خانه شان که تقریبا خارج از شهر بود ؛ میبرد .به بچه ها غذای خانگی می داد ؛ حمام شان می کرد .پارک شان می برد و میخواباند و دوباره فردا روز از نو روزی از نو.شستن و اطو کشیدن لباس های بچه ها، پخت و پز غذای شان و لحاظ نمودن  صرفه جویی اقتصادی در عین اداره مطلوب زندگی از هنر های سیما بود.

گاهی می شد دلم می خواست برای این تنهایی هاش و بسنده کردن هاش به همان که دارد ؛ گریه کنم.حتی برادرانش و پدرش از لحاظ مالی  کمکش نمی کردند چون خودش نمی پذیرفت.یه زندگی سراپا سختی را پشت سر گذاشت تا به امروز که اولین دخترش سال آخر دانشگاه است.و آخرین شان در آستانه ورود به سال دوم .حالا دیگه رحیم از زندان آزاد گشته و به نزد  سیما و دخترانی که منتظرش بودند بازگشته و زندگی آرامی دارند.

به سیما می گویم سیما جان ! چگونه است که برایت دلهره آور نیست همسرت ساعت ها با دخترکی جوان چت کند و گپ بزند؟!

.می خنده میگه اولا که من اختیار رحیم را ندارم او خودش می داند چگونه رفتار کند.به علاوه به خاطر اینکه او بار ها در زندگی مشترک مان اثبات کرده لیاقت دارد مورد اعتماد قرار گیرد ؛ سوما اگر او با داشتن سه تا دختر بازهم به دختران به چشم.....نگاه کند که اصلا لایق نیست سرش بترسم و بلرزم.میگم سیما! مثل اینکه عادت کردی معطل مشارکت همسرت نمونی.یه جوری رفتار می کنی که بودن و نبودنش در یک عرض است.احتمال نمی دهی همین موضوع باعث شود او فکر کند برای تو ارزشی ندارد؟سیما میگه :  نه.اینجور نیست .چون او تا می بیند من دارم برنج پاک می کنم تا پلو بپزم ؛ عدس ها را پاک می کنه و تا رفت و روب را شروع می کنم ؛ پا میشه گرد گیری میکنه و آب می پاشه تو حیاط .و تا من شروع می کنم به شستن ظرفا ،دستمال می آورد ظرفا را خشک می کنه ؛در قفسه ها میگذارد و تا شروع می کنم اتوزدن ؛ کمد لباس بچه ها را مرتب می کند و  تا لباس ها را می شویم؛ می برد پهن میکند .اگرهم  بخوام بهش بی اعتنایی کنم که نمی کنم؛ او هر کاری را من انجام دهم نیمه دومش را انجام می دهد .تا بچه ها لب تر کنند جایی می خواهند بروند و لباس پوشیدن را آغاز می کنند؛ لباس می پوشد ؛ ماشین را به خیابان می برد و با موتور روشن منتظرشان میماند.ما به این همه حسن همکاری رحیم، عادت کرده ایم.می خندد و می گوید رحیم نمیگذارد کدورتی در دل ما به وجود آید و همواره اوضاع را در کنترل خود دارد .من بیشتر ازین لحاظ که روی کمک های او حساب نمی کنم خوشحال می شوم که سر بزنگاه به سر جون آدم می رسه .من تو زندگی مواظب خودم هستم که به وضعیتی عادت نکنم که ترک آن موجب مشکلم شود .بهش میگم سیما جان ! اگر مردی همسری چون تو داشته باشد ؛ همواره معذب است که ننشیند و استراحت نکند ؛ مبادا تو در رقابت برنده شوی و یا دل آزرده شوی .بهتر نیس کمی برای آسایش او دست از اینهمه ماشینی بودن دست بر داری؟میگه درسته .ولی قصد و نیتم به کار گیری او نیست .بهش میگم شما استراحت کنید قبول نمیکنه میگه :"من همین جوری راحتم".میگم حالا تو مطمئنی اینجوری میشه راحت بود؟میگه خودم که چاره ندارم؛  دخترا بزرگ شده اند وهزار تا خرج دارند.

میگم :" پس بگو این چرخ همان وقت از حرکت باز می ایستد که دیگه نتواند ادامه دهد".می ترسم اگر روزی بیمار بشی و دکتر دستور استراحت مطلق بهت بده از غصه بمیری" .میگه : من از خدا خواهش کرده ام تا آخرین لحظه زنده موندنم اسیر رختخواب نشم .یه دم و یک آه.میگم : پس بیچاره بچه هایی که بد عادت به وجود تو شده اند ؛ به ناگهان زیر پای شان خالی میشه و با مرگ تو طومار زندگیشان در هم پیچیده میشه .میگه :"غصه اونا را نخور؛ اونا هر کدام شان یک سیما هستند؛ به تنهایی .میگم آفرین !عجبا ازین سیما.

با خودم فکر می کنم ما تو این مملکت مون چند تا ازین سیما ها داریم؟

از خودم خجالت می کشم.

سیما با وجود علاقه فراوانش به رحیم همسرش، اصلا ادعای تملک بر او را نداره .اعتمادش از او سلب نمیشه و به کارهاش شک نمیکنه.خیلی به همسرش احترام میذاره و با وجودیکه سالها تنهایی را تحمل و تجربه کرده است؛ با این وجود دوست دارد او توی زندگی شان باشد ( زندگیشان به وجود او مزین باشد.".