بسطامی و باقی ماندن تاثیرش بر مادرم

یکشنبه 13 دی‌ماه سال 1394

گل پونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد ؛

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد.

من مانده ام تنهای ِ تنها

من مانده ام تنها میان ِ سیل ِ غم ها

 حبیبم سیل ِ غم ها

گل پونه ها  ، نامهربانی آتشم زد ؛آتشم زد

گل پونه ها  ، بی همزبانی آتشم زد ؛آتشم زد

میخواهم از شب تا سحرگاهان بنالم

 افسرده ام ،دیوانه ام ،آشفته حالم

 

ترانه فوق داشت پخش می شد که رسیدم خونه مامانم. 

کلید داشتم تا خواستم غافلگیرش کنم دیدم او زودتر غافلگیرم کرده.نشسته بود گوش میداد به این تصنیف و اشک می ریخت و بافتنی قشنگش را می بافت.یه پتو برای نوزاد همسایه که تازه به دنیا آمده بود و میخواست برود چشم روشنی او.میگم مامان نبینم چشماتون اشکبار باشه میگه نه مامان این خواننده یه غمی تو صداشه که بناگاه اشکم را در آورد میگم پس ما ر ا نمی بینی برای خودت خلوتی داری و آهنگی و قطره اشکی.میگه حالا پر چانگی نکن بیا بنشین برایت یه چایی تازه دم بیارم.حظ میکنم کنارت چایی بنوشم و مطمئنم تو این هوای سرد به تو هم می چسبه.