هفته ای که گذشت

جمعه 20 آذر‌ماه سال 1394

روز یکشنبه بود.ساعت 5 و نیم عصر.اطلاع دادند از بخش مراقبت های ویژه الزهرا.درمان ها بی اثر گردید و مادربزرگ خانواده دعوت حق را لبیک گفت.سکوت بر خانه ما حکمفرما شد .پسرم که تازه از پیاده روی کربلا بازگشته بود زنگ زد گفت حقیقت دارد؟گفتم با کمال تاسف بله.و بدین ترتیب با هق هق گریه او رسما عزاداری برای مادربزرگ آغاز شد.همسرش گفت امشب قرار بود ه پسر عمو بیایند دیدن کربلایی .ولی پسر عمو ها با هم گریستند.خدا همه رفتگان خاک را بیامرزد.دوشنبه خاکسپاری شدند و سه شنبه در مسجد محل ترحیم گرفتند.و تا دیشب هر شب در اتاق مادربزرگ گرد هم جمع شدند و نوه ها اشک ریختند.احساسات رقیق نوه ها با هم در آمیخت و یک جمع چندین نفره از اونا قشنگ ترین سوگواری ها را به نمایش گذاشت.همه جوان و هم دل با هم اشک ریختند.منظره اشک هایی که بیشتر اوقات با هم خندیده بودند.آیا آنها بعد ازین هم گردهمایی خواهند داشت؟آیا حول  محور دیگری آنها گرد هم خواهند آمد؟  مادرا مادر بزرگا ...مثل گل مثل بهارین.

جناب جوادی آملی بر مزار مادرشان