Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385

دومین روز از سال چهل و نه زندگیم را در حالی شروع می کنم که از داشتن یه گذشته پر از تلاش و فعالیت ختم به خیر خوشحالم.واقع بینی حکم می کند به نقیصه ها بی توجه نباشم و خوش بینی و گذشت حکم میکند اعلام رضایت کنم.

به داشته هایم فکر کنم شاد می شوم و به نداشته هایی که میتوانست متفاوت باشد فکر کنم غمگینم می کند .

دوست داشتن خود حکم میکند راضی باشم به آنچه دارم و کمال گرایی حکم میکند به خود نهیب بزنم چرا با گذشت چهل و هشت بهار از زندگی هنوز اندر خم یک کوچه ایی؟

زندگی ما آدما در شرایط موجود این است و جز این نمی تواند باشد.

آیا در خلقت خود نقشی داشته ام؟آیا در انتخاب ژن هایی که در من به ودیعه گذاشته شد سهمی داشتم؟این احتمال ،این انتخاب که کدامین جفت ژن ها مشارکت کنند به دست من نیز بود؟

من فقط وارث یک سری صفات و مشخصات شدم و بس.با چنین نقشه ژنوتیپ چه می شد بود غیر از این؟آیا در شکل دهی خود در دوران ابتدایی زندگی نقشی داشتم؟چه کسی برایم طرح بازی این چنین را ریخت؟من یک بازی خورده بوده ام یا یک بازیگر؟ژنهای تشکیل دهنده وجودم از ورای تاریخ از نسل هایی که بدان متعلقم چگونه به من رسید؟

یه نقشه ژن ها( ژنوتیپ)، یه شکل گیری جسم و یه دمیدن روح در این قالب جسمانی و یک تولد و یه روزگار کودکی و یه برنامه تربیتی خاص با همه نقایص (این برنامه تربیتی) از من همینی را ساخت که اکنون اینجام.نمیدانم از کدامین روز خودم نیز به جمع اثر گذارندگان بر شخصیتم وارد صحنه شدم.مامان میگه دختر سرتقی بودی که هر چی نیگات می کردم احساس میکردم شبیه منکه نیستی شاید به فامیل پدرت بیشتر شبیه بودی.خاله میگه با همه نیم وجبی بودنت منو مورد عتاب قرار میدادی چرا آبا(آب ها) را ریخته ام به تو ؟در حالیکه من اصلا تصمیم نداشتم به تو آب بپاشم آب را پاشیده ام تو حیاط و تو بدبینانه نگاهم کرده میگی باید توضیح بدم به تلافی چه آب ها را به تو پاشیده ام؟.

در عین حال که حظ می کردم در دفاع از خودت چه شهامتی داری از اینکه با بدبینی به این حرکت بی هدف نگاه کنی بر خود لرزیدم چه آینده ای داریم با این نیم وجبی.از کله شقی کودکی هام میگن از ریز بینی و نکته سنجی که فقط برای متهم کردن ازش استفاده می کرده ام و به هنگام رفتن به مدرسه با مقاومت هایی که برای نوشتن مشق میکرده ام و هیچ گاه کسی از من نپرسید یا نخواست بداند یا اهمیتی نداد چرا مشق شب نمی نویسم .یه آدم داره بزرگ میشه اطرافیان که دشمن را خوار می پندارند ابدا احتمال نمی دهند ممکن است خاری سر راه شان باشد.این دیوار ها که موش دارند این موش ها که گوش دارند بد حکایتی است.این نیم وجب بچه ها که خودشان یه دنیایند بد جوری مزاحم بزرگتر های لاقید میشن.دختر مردنی بد غذا و ....داره بزرگ و بزرگتر میشه سعی میکنه برای خودش هویتی کسب کنه بچه های بزرگتر و کوچکتر برای او جایی باقی نگذاشته اند باید بیاموزد به محدودیت های خود راضی شود.طبع نا راضی او و نارضایتی از ترتیب تولدش باعث می شود به خودش لج کند اگر زورش به بزرگترها نمی رسد حالا که جیغ های بنفش او نمیتواند به بزرگتر ها حالی کند چه میخواهد حالا که کمبود واژه دارد تا خواسته های خود را بیان کند حالا که شدت هیجان خشم مانع از سیلان آرام کلام می شود ممکن است از طریق بعضی رفتار های خاص توجه دیگران را به خود جلب کند کم کم رفتار های نمایشی را می آموزد و شخصیتش می شود نمایش دهنده.( از بس خود شیفتگی در او وجود دارد.).این اطرافیان بی توجه خود شیفتگی را در او تقویت کرده اند و این خود شیفتگی او را به نمایشی بودن سوق می دهد.ممکن است با زبان بی زبانی خودش را مطرح کند ولیکن اینهم نوعی زبان است.به تفکر روی می آورد تا نشان دهد تافته ایی جدا بافته است ولی طاقت نمی آورد به بیان کلامی روی می آورد ولی تریبون نمی یابد .می نویسد کسی نوشته هایش را نمیخواند چون اصولا به خرج برداشته نمی شود بین این همه صنم چه جایی است برای این گل صنم؟به اینترنت پناه می آورد برای دل خودش می نویسد.ولی مشاهده میکند بازدید کننده وبلاگ دارد تعجب می کند ولی حتی اگر تصادفا هم این صفحه وبلاگش باز می شود کم کم دل گرمش میکند به نوشتن و بیان خواسته های ریز و درشتش از خودش. توصیه می کند به دیگران هم بیایید .بگویید .بنویسید بخوانید.رقیق می شود جریان می یابد و هر سال بهتر از سال پیش نمایش خود را اجرا می کند (لا اقل در ذهن خودش).

در فضای اینترنت فرصتی می یابی که بنویسی بیان داشته باشی و بلند بلند فکر کنی.

این حق همه اطرافیان توست که بتوانند بگویند بنویسند تا بیان شوند.ممکن است اشتباه حرف بزنند مشق ننوشته غلط نداره ولی بگویند و بنویسند میتونی غلط هاشون را بشماری.تفکر کلام بیان تریبون صدا نگاه اشاره تحویلش بگیرید نیاز اوست

یکشنبه 29 بهمن ماه سال 1385

بهمن سی و هفت سالی بود که مادر و پدر در جمع سه نفره فرزندان خود نوزادی را پذیرا شدند.چقدر فرزند خوبی بودند آن سه فرزند والدینم که با محبت و مهر خود یاریم دادند تا زندگی را به راحتی بگذرانم.خاطرات خوب دوران کودکی زیر سایه پدر و مادر و اون همراهان صمیمی به خوشی می گذشت.تا سن سیزده سالگی هرگز نتوانستم متوجه شوم زندگی میتواند چهره سختی هم داشته باشد.سال پنجاه که خواهر جوان و پانزده ساله ام را عروس کردند و برادر بزرگم برای انجام خدمت سربازی خانه را ترک کرد کم کم روز تولد برایم خاطره تلخ یکسال بزرگتر شدن و مسئولیت بیشتر داشتن به حساب می آمد.اگر این روز ها نویسندگان وبلاگ ها را می بینم که با شادی از یکسال بزرگتر شدن خود سخن میگویندبر تعجبم افزوده می شود.

ااولا به مناسبت تولدم اینو داشته باشید.

دوما بگویم که خیلی زود یک سال گذشت .

همین یک سال گذشته که در اینجا به خودم یاد آوری کرده بودم روز تولدم است انگار همین دیروز بود .

مژده اون دختر شیرازی لیسانس انگلیسی کارمند بانک تجارت این متن زیبا را به عنوان کادو تولد بریم نوشت:

امشب کنار هر پنجره هر برگ شمعی روشن میکنم.امشب سبدی از بنفشه های معطر را از کنار جویبار در فضایی مواج از روح و عشق را میچینم به تو  عزیزتقدیم میکنم.امشب آهنگ طلایی خورشید چشمانت آسمان هستیم را روشن کرد.تولدت مبارک

احتمالا حضور شیرین حاضران در اینترنت گذر ایام را در این یک سال اخیر بر من آسان کرده است.دوباره برادران و خواهرانی را یافته ام بعد از آنکه سالهاست برادر و خواهر مهربانم تنهایم گذاشته اند.ممنون از حضور سبز شما نازنین ها.

اولین پیام تبریک را دیروز از رضا نویسنده وبلاگ چرت و پرت دریافت کردم.او از قول خودش و همسرش(عروس جوان)این روز را در ساعت شش صبح تبریک گفت .

فرزانه همسر شاهرخ احمد زاده هم از دوستان وبلاگ نویس بدون آگاهی از روز تولدم با پیامی شیرین روز هایی سلاملحظه هایی سرشار از معجزه داشته باشی مذاقم بهبود بخشید

و آریا دوست پنج سال اخیر اینترنتی با پیام قشنگی در بعد از ظهر دیروز خوشحالم کرد

(خانم جون اولا تولد شما مبارک.خوشحالم که درماه بهمن علیرغم همه ی دردسرهائی  که بدان دچار شدیم - اقلا یک واقعه خوب (تولد دوست) اتفاق افتاده . شما و خانواده ، به پای هم پیر بشید ).


 

.و اما فرزندانم و پدرشان سر سفره صبحانه با لبخند ملیح شان شیرین ترین کادو تولد را به من دادند.ممنون از همراهی شماها

شنبه 28 بهمن ماه سال 1385

دیشب با خانوم گل ......و.....و.......و.......(اسمش و فامیلش و سمتش و شهرش و محل کارش) داشتیم صحبت تلفنی میکردیم.

او گفت: بدین دلیل دیگه در وبلاگ  پرشین خود  نمی نویسد که یک نامحرم آدرس اونجا را بدست آورده و از راز هایی که اونجا بر ملا میکنه بهره برداری سیاسی میکنه.

گفت : او همکاری است که برایش محرم راز نیست و دیگه اونجا نخواهد نوشت

 گفت : البته جایی دیگر می نویسم ولی آرزو میکنم نامحرمان خلوت دل ،پای شان به آنجا وانشود.

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

بهش میگم قبلا هم شما از قول زویا پیرزاد وبلاگ نویسی را شستن لباس های چرک در ملا عام ذکر فرموده بودی.

واقعا این راز چیست؟ که با بر ملا شدن آن به ما اهانت می شود؟

 ما پرستاران و تیم پزشکان را ملزم به رازداری نموده اند

چرا باید قسم بخوریم از راز کسی پرده بر نداریم؟

این خبر رسانی ها که تلاش دارند پرده از راز مردم بردارند و اسم کلاغ خبر چین را یدک میکشند کدام ها هستند؟

چه بسیار راز ها که در جهان پوشیده است و همه هنر خود می دانیم پرده از آن برداریم.

چه میزان از اطلاعات شخصی شما راز است؟

با راز هایی که از پرده برون فتد چه ضربه هایی بر ما وارد خواهند کرد؟

مستمسک چه کسانی قرار خواهد گرفت؟

 

خود افشا سازی یه برنامه برای پرستاران بخش روان است.(نمی دانم در ایران هم این برنامه اجرا می شود یانه).

آنان باید تمرین کنند از افشای راز های شان نهراسند.

به میزانی که راز داری می کنیم از جمع خود را کنار می کشیم.

اصولا هر جمعی سعی در بر ملا سازی راز ها دارد .

به خاطرم می آید روزی دوستی از راز بودن خود خسته شد و گفت من آنم که با سه تا نام متفاوت با شما صحبت کرده ام و شما متوجه نشده ای و الان به شما می گویم تا بدانی چقدر خوب سه تا نقش متفاوت را به خوبی ایفا کرده ام .(اقرار و اقشای یک راز مهم).

آن دیگری دوست مشترک مان گفت اینکه چیزی نیست من با شش اسم در اینترنت شما ها را طرف گفتگو قرار داده ام و با همسرم و دخترم به شما ها خندیده ایم که نتوانستید  متوجه شویدکه ما چه کسان و با چه خصوصیاتی هستیم و راز خود را افشا کرد.

اینکه چه کسی راز را بگشاید و چگونه خیلی برای ما آدمای وبلاگ نویس جالب است.

چقدر دوست داریم آن کس که وبلاگ می نویسد عکس خود را هم بگذارد و از مکنونات درون خود هر چه بیشتر برون ریزد.چرا؟

دوست نداریم هراس داشته باشد.

دوست داریم به ما اعتماد کنند .ما را لایق بدانند رازشان را نزدمان بر ملا سازند.

از اینکه به ما اعتماد می کنند بر خود می بالیم.میدانیم او منت نهاده و با ما رو راست بوده.

گاهی در همین فضا کسانی به همدیگر شماره تلفن، آدرس منزل و محل کار می دهند چون به شعور طرف مقابل اطمینان دارند که برایشان ایجاد دردسر نمی کنند.

خانوم گل میگفت : وقتی همکار نه چندان دلچسب من گفت که وبلاگم را خونده دنیا رادر برابرم......

حالا نقل مکان کرده ام

 ولیکن همه دوستانی را که لینک داده بودم و دوست شان داشتم از دست داده ام.

تو نمیدونی چقدر وبلاگم را در پرشین بلاگ دوست داشتم

 و به چه میزان غمگینم.

او نمیداند که اگر کسانی به روی مبارک شان نمی آورند فقط لو نداده اند.

اینکه تو دوست داشته باشی مطالبی را بگویی و گزینش نکنی هر کس ممکن است سوء استفاده کند یک بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر به دستی ملخک را که می دانید.

اینکه هر روز از تعداد ادامه دهندگان وبلاگ نویسی کم می شود همین است که منبعی برای حمایت از کسانی که در این فضا از مکنونات درون می نویسند نیست.

همه ما بنا را بر شعور همدیگر نهاده ایم.اینکه تحصیل مانع سوء استفاده است اینکه استفاده کنندگان از کامپیوتر یه حداقل های شعوری دارند که مانع سوآستفاده شود یک آرزوست که ما امید فراوان بدان داریم

به خاطرم می آید سفارش حضرت علی(ع) را که فرمود سینه ات صندوقچه راز هایت باشد.بعضی از ما فکر می کنیم اگر حضرت علی(ع)زنده بود به جای درد دل با چاه تو وبلاگ اینترنتی می نوشت ولی حقیقت اینست که اینگونه نیست.چگونه بیست و پنج سال کسی متوجه شود که چه چیز و به چه میزان رنجش می دهد خار در چشم و استخوان در گلو حکایتیست.

برای آن دوست رنجیده آرزو می کنم به نوشتن در وبلاگ خود در پرشین بلاگ امید مجدد ببندد.

خانم ها گروه آسیب پذیر جامعه اند.کو آن دفتری که نامحرم نگشایدش تا بگویند از آنچه که.............

 

این فراز از صحبت دکتر فربد فدایی روان پزشک را در مورد راز داری یک زن جوان بخوانید

اما مهم ترین موضوع این است که مگر چه مسائلى در خانواده شوهر وجود دارد که جنبه راز و سر دارد؟ آیا واقعاً بین ظاهر و باطن رفتارهاى خانوادگى آنان تضاد وجود دارد؟ چرا آنان باید از حقایق زندگى  خویش شرمنده باشند؟
ما از زندگى جوامع صنعتى غربى به حق ایرادهاى زیادى مى گیریم. اما دست کم زندگى خانوادگى آن جوامع یک امتیاز دارد که بین خانواده هاى ایران (با وجود همه محاسن آنها) این یک امتیاز دیده نمى شود و آن شفاف بودن زندگى خانوادگى است. ظاهر و باطن زندگى خانوادگى آنان عموماً یکى است. رفتار و گفتار درون و بیرون خانواده آنان تفاوت یکصد وهشتاد درجه اى ندارد، در حالیکه در خانواده هاى ایرانى از آغاز به کودک آموخته مى شود که رفتار و گفتار او در بیرون از خانه باید با داخل خانه فرق داشته باشد. این مشکل بزرگ خانواده هاى ایرانى است که ارزشهاى دوگانه بر آنها حکمفرماست. مرد یا زن یا کودک در بیرون خانه باید آراسته و مؤدب و مهربان باشند اما درون خانه ظاهر نامناسب و بى ادبى و بى مهرى نسبت به یکدیگر مجاز است! داخل خانه هر اتفاق بدى مجاز است بیفتد به شرط آنکه همسایه ها نفهمند!به  این ترتیب تصدیق مى کنید که این بانوى جوان به تنهایى مقصر نیست. او فقط جزء کوچکى از یک سامانه معیوب است. شایسته است که همه اعضاى خانواده هاى زن و شوهر به فکر اصلاح نارسایى هاى رفتارى خود باشند.

چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385

برای دانشجویان دختر عینهو مادربزرگای قصه ها ،یه قصه از کتب قدیم ایران را تعریف میکنم با عنوان دوستی شاهین و کبک تا بدانند با پسر ها دوست شدن چه عواقب تلخی براشون در بر دارد.

یکی از دوستان اینترنتی گلایه میکرد که تو القا میکنی مردها را گرگ و دخترا را بره.

نکن اینکار را.ولی من خودم حواسم هست که فقط طبیعت دو جنس را و اقتضای طبیعت را توضیح دهم و نه ایجاد بد بینی کنم چرا که خوش بینی بین دو جنس در زندگی خانوادگی اثرات خوبی دارد.ادبیات ایران زمین ر است از آموزه هایی برای تقویت بنیان خانواده.و جلوگیری از هرج و مرج.ولی دوستی به من ایراد میگرفت همین حضور تو در اینترنت گواه بر بی مبالاتی ات می باشد .این تویی که دختران جوان را هشدار میدهی خودت بیش از هرکس محتاج نصیحتی.ولی صد حیف که آنقدر غره ای که متوجه نیستی.

دیروز خانم محترمی از همکاران با من صحبت میکرد .او از مشکلات مادرش در از دست دادن همسرش می گفت و من به خاطر آوردم همین فضای نت باعث شد بتوانم مرگ عزیزترین کسانم را سبک تر احساس کنم.س این فضا کاملا رد نمی شود ولیکن به قول دوست مان باید حفظ احترام دیگران را به محبت بیامیزم و در ضمن رعایت جوانب احتیاط همچنان به دوست یابی در این فضا ادامه دهم اینجا برای هم دوستان محترم و انسان هایی صمیمی باشیم تا از این فضا رفع اتهام شود.

   1      2      3      4    >>