مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384
اشک چیز خوبیه.دل آدم شفا پیدا میکنه.انسان جریان پیدا میکنه و از سکون خارج میشه.کاش می شد همیشه اشک ریخت.ولی گاهی اوقات غرور من و شما مانع میشه اشک بریزیم.اونوقته که یه نیزه بر میداریم و نمی دونیم
یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384
هنوز که نرسیده.چشمم به راهه.خدایا به سلامت دارش.
آره من می نشینم تا او به وکالت از من بره اینور و اونور گردش . اگر خودم میتونستم آزادانه برم مسافرت و مجبور نبودم پاسخگو باشم وضع فرق می کرد.اینم از امنیت جامعه ما.جالبه.همسر یک زن میتونه به او بفرماید میتونی بری سفر و بعد هر گاه دلش خواست بهش تهمت بزنه که حب من از کجا بدونم جنابعالی کجا بودین؟
شنبه 29 مرداد ماه سال 1384
به من میگه :از مشکلات من می نویسی؟
میگم : مشکلاتت از چه نوعه؟
میگه :تو روابطم با دیگران دچار مشکلم.
میگم : خب چه ارزشی داره از تو و مشکلاتت بنویسم؟
میگه :آخه من فکر می کنم بی تقصیرم و این دیگرانند که سنگ اندازی میکنند و من ناتوان از اینکه حالی شان کنم با با شما مشکل دارید نه من.
میگم : خب هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه.همه فرزندشان را از زیبایی به نهایت و اعمال شان را از روی تعقل می دانند.از کجا معلوم شما مشکل نداشته باشی؟
.دلگیر میشه لب ور می چینه
و میگه: شما هم که تنها به قاضی می رین !
و گز نکرده قیچی می کنی!
قصاص قبل از جنایت میکنی؟
.من هنوز حرفی نزده ام که.
میگم :ببخشید.حق با شماست . قبول. می نویسم.
بگو.
میگه :گناه من چیه که همه را خوب میدونم و اعتماد می کنم؟
میگم :چه خوبی داره که آدم اعتماد کنه و همه را خوب بدونه؟
میگه : خب مگه قرار نیست به دیگران اعتماد کنیم تا کارای دنیا راست و ریس بشه؟
میگم :خب بعله
میگه اونوقت وقتی من اعتماد می کنم و خوشبینانه رفتار می کنم دم گوش بغل دستیش پچ پچ می کنه و بعد ها متوجه میشم که گفته می بینی عجب خریه؟نبض همه کار تو دستای منه.ازش بخوام بمیره می میره.
میگم: خب
میگه:اونوقت هر وقت من ازش یه درخواست کوچولو هم داشته باشم با تمام قوا مقاموت میکنه و اصلا گرده برای سواری نمیده.
بعد هم میگه اینه که هست میخوای بمون میخوای برو.
مونده ام چرا نتونستم حالی این کنم که تویی که مشکل داری نه من
جمعه 28 مرداد ماه سال 1384

گریه میکنه و میگه من خیلی احمقم.همیشه مراقب بودم مواد غذایی دور ریختنی را برای گربه ها و کلاغ ها نگه داری کنم مبادا بریزن تو زباله.دیروز که تو اتاق م پشت کامپیوتر نشسته بودم صدای پر و بال پرنده ای را پشت رف پنجره اتاقم شنیدم.نگاه کردم اونجا دیدم گویا یه بر خوردی بین دو تا پرنده است اهمیتی ندادم.بعد چند لحظه دوباره صدای پر و بال شنیدم نگاهم افتاد پشت پنجره دیدم کلاغی چیزی به دهن گرفت و پرید صندلی را گذاشتم زیر پام و رفتم اونجا را نگاه کنم ببینم چیه دیدم یه دونه یا کریم پشت پنجره اتاقم روی رف دو تا جوجه را تو لونه اش بزرگ می کرده که یکیش خوراک کلاغه شده و یکی دیگه اش هم بی پناه خوابش برده.و مادره نگران روی سیم برق نشسته نظاره می کنه.لعنت به من که به فکر کلاغا و گربه های ظالم هستم.اگر دیگه غذاهای وامونده و دست خورده تو سطل آشغال بره تر جیح میدم تا این دو تا حیوون بی چشم و رو بخورند که محیط را نا امن می کنند.یا کریم ها را بایستی پر و بال بدم که معصوم و بی پناهند نه این زمخت های بی ریخت را

   1      2      3      4      5      6    >>