پنجشنبه 29 بهمن ماه سال 1383
به من زنگ زده میگه : مبارک.میگم : چی چی؟میگه : تولدتان.میگم : آهان اصلا یادم نبود تولدم بوده.از بس برام مهم نبوده.میگم : ولی عجب سورپریزی بودا!میگم: تو از کجا میدونی پارسال هم برام ای میل زده بودی میگه از خودتون پرسیدم اون روز هم گفتی مگه اهمیتی داره.میگم راست میگی عجب جالبی ها!دیشب داشتیم با همسرم از خونه مادرش بر می گشتیم گفتم خلاصه اگه بخوای از حالا کادو را بخری همین الان حاضرم بریم بپسندم ها.میخنده میگه نه نشد قرار نیس تو به یادم بیاری الان بریم سوگواری ایام شهادت امام حسین(ع)بعد فردا وقتی اومدم خونه اونوقت می بینی که لازم نبود یاد آوری کنی.میخندم میگم مثل همیشه.خوبه من خیلی اهمییت نمیدم و برام بازیگوشیه وگرنه.........
خدا بیامرزد معصومه خانوم پیرزن همسایه مون را که در عین غربت پریشب مرده و تا امروز صبح کسی مطلع نشده امروز همه پیرزن و پیر مردای کوچه مون به خاطر غربت پیر ها گریه میکردند
چهارشنبه 28 بهمن ماه سال 1383
دانشجوی دختر از جذابیت خاصی برخورداره.یه جورایی هم کلاس پسرش بهش دلبستگی پیدا کرده.ولی در کشمکش روحی به سر می بره بهش ابراز کنه یا نه.من نمیخوام تو امور خصوصی دانشجویان مداخله کنم.کم درد سر ندارم که واسه خودم دردسری جدید تدارک ببینم.متوجه بر خورد ها شون میشم ولی خودم را به نافهمی میزنم.می شنوم که داره به دوستش میگه:اون باید حد خودش را بشناسه.نمیدونم چی باعث شده به خودش جسارت بده و خودشو در حد من بدونه که در مخیله اش عبور کنه میتونه به من پیشنهاد بده.فکرم را مشغول میکنه.که آدما چطور باید حد خودشان را بشناسند جز با تجربه کردن.وقتی به شما میگن پاتو اندازه گلیمت دراز کن هی با خودت فکر میکنی گلیمم چقدر حدشه؟اگر کم ببینیش میگن اعتماد به نفست کمه.اگه زیاد ببینیش میگن حدت را نشناختی.اگر کم ببینی و بهت بگن میتونستی بیشتر ازین ببینی پشیمون میشی چرا نتونستی حدس بزنی.به نظر من آدما خوبه به هم فید بک هایی صحیح بدهند.ولی به شرطی که آدما مقیاس هایی دقیق داشته باشند.کاش با سواد تر بودیم.کاش دلبستگی هامون وابستگی هامون کمتر بود کاش سنگ محک مون گرد و غبار نگرفته بود.منکه همیشه زندگیم از بس مراقبت کردم مبادا خطا کنم از انجام هر عملی بازماندم.وقتی سلامت ام را می بینند میگن خوش به حالت.ولی قیمتی را که انسان می پردازه تا......کسی نمیتونه متوجه بشه
سه شنبه 27 بهمن ماه سال 1383
تو دانشکده ما همه سخت مشغول پژوهش اند.کسی فرصت سر خاراندن نداره.ممکنه کسی به سوآلاتت پاسخی ندهد.همه ترجمه میکنند گزارش مینویسند ارسال میکنند . فرصتی نیست به چیزی فکر کرد.اینکه کسانی هم هستند که نمیتوانند تحمل بعضی چیزا را کنند به کسی ربطی نداره.همه معتقدند باید بجنبی تا حذف نشی.و اینکه کسی یا کسانی حذف شده اند و فریاد وا مصیبتا سر داده همه بی اعتنا از کنارش میگذرند.یه جورایی احساس میکنم سختم است.یه جورایی احساس میکنم سردم هست.تنهام.زبانم را نمیفهمند سلامم را.....وای از آفت هایی که ....
دوشنبه 26 بهمن ماه سال 1383
این روزا همه جا عزاداری حسین(ع) و یارانش داره ..........میشه.آن حسین (.)که گفت:مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح میدهد.شما چی؟شما نیز تابع اویید؟فکر میکنید زندگی با ذلت ارزشی ندارد؟خب کدام زندگی با ذلت است؟هیچ فکر کرده اید؟به ما خواری و خفت نمی دهند؟وادارمان نمیکنند زمین را گاز بگیریم؟کاری کرده ایم؟توانسته ایم بکنیم؟دانسته ایم؟یا توانسته ایم؟او میدانست ؟میتوانست؟یا.......؟
جالبه.عمری را با این طرز تفکر بزرگ شده باشید و ......جالب است.بار ها شاخ من شکسته شده چون فکر کرده ام پیرو حسینم و نباید زیر بار ستم زندگی کنم.و بعد شنیده ام گفته اند این طرف نمی داند........جالب است که تو در کشوری تنها باشی که .....عجبا!
بسیارند کسانی که اگر حسین(ع)و سفیرش مسلم را می یافتند.......جالب استمن نمی دانم اینان برای کدامین آدما سخن میگویند.من یک بام و دو هوا دیده ام.من ضرب و زور دیده ام و من طعم تلخ آزار هایی را دیده ام در کشوری که...
السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
روزی نامه ای سر گشاده به خدا نوشتم و در آن از آزار هایی که دیده بودم نوشتم ولیکن تا خوب خدا را قسم دادم به عزیزترین های درگاهش و به حسین (ع) و یارانش رسیدم و یاد صحرای کربلا و آزار های امام حسین و یارانش افتادم تازه آرام گرفتم که .........
فرازی از نوشته شریعتی برایم جالب بوده همیشه اگر حسینی نیستید زینبی باشید وگرنه یزیدی اید.مطمئنم نه حسینی بوده ام و نه زینبی و وای بر من که یزیدی باشم
خسر الدنیا و العقبی
اگر سختی های زندگی را خوب تحمل کرده ام چون همیشه یاد حسین(ع) با من بوده است .