شنبه 30 خرداد ماه سال 1383
شادی کوچولو را خیلی وقت بود ندیده بودم.پدرش سیروس برادر دوستان دو قلویم سیمین و نسرین بود .تو جشن عقد سیمین که دعوت بودم شادی و مامانش را دیدم.اصلا این دو تا خواهر تحویلش نمی گرفتند .بهونه شون هم این بود که سیروس با عاشق شدن به این دختر رختشوی آبروی خانوادگیشان را برده.همین یه دونه برادر بوده و ۵ خواهر که اونم همه آرزو هاشون را به باد داده و......
شادی حالا دانشجوی ترم ۷ دانشگاهه.خودش به من آشنایی میده با افتخار میگه سیمین و نسرین عمه هام هستند . من متوجه نمیشم شکر آب بین اونا همچنان پا برجاست.می پرسم چه خبرا از عمه هات؟میگه هیچ.
مدتی میشه که اون برای تمرین میاد دانشکده ما(شاید کار آموزی کامپیوتر)(ولی خیلی وارده)تا اینکه پس از مدتی سیمین و نسرین را تو یه مهمونی همکلاسان دانشگاه دیدم از شون راجع به شادی پرسیدم میگن.شانس و اقبالش به مادرش رفته یه پسر همکلاسیش عاشقش شده و به تعداد سالهای تولدش سکه و یه باغ و تعدادی زیادی گوسفند در قباله اش کرده(پسری از لار) و جشن عقدش به تازگی گذشته.چند ماه که میگذره شادی را تو بیمارستان می بینم.دم در رادیولوژی.ازش می پرسم واسه کی اومده ؟ میگه : خودم.میگم : چقدر لاغر شدی؟میگه :مامانم رانندگی می کرد ه ماشینمون چپ شد ه و زایده پشتی ستون فقراتم شکسته.پدر همسرم اصرار داره پسرش منو طلاق بده چون ممکن نیست بتونم براشون فرزند پسر دنیا بیارم.
میگم : راستی؟میگه : آره.(و اشک می ریزه) .خواهش میکنه ازین قضیه به عمه هاش چیزی نگم . و من هم اطمینانش میدم .میگم :؛ خود داماد چی میگه ؟میگه :اون آه نداره با ناله سودا کنه . هر چه مهریه من است پدرشوهرم تقبل کرده و حاضر هست همه را تحویل بدهد و منو به خونه نبرند.میگم چه جالب!اینم از پدر شوهر پولدار از اهالی بختیاری.میگم ممکنه قبول کنه تو عروس شان بمانی و عروس دیگری هم بگیرند(هوو)اشک می ریزه . میگه : نمی دونم ولی مگه من میتونم بپذیرم .دیدی چه به روزم آمد؟به خدا پزشکان میگویند من هیچ ایرادی پیدا نکرده ام.
یادم میاد به حرفای عمه هاش و افسوس میخورم که چرا ما آدما خیر خواه همدیگه نیستیم به صرف آنکه پدرش این مادره را خواسته و حالا باید شادی دختر بی نهایت زیبا........
راست میگن حسن انسان را تبی و مال انسان را شبی کافیست تا......
شادی حالا دانشجوی ترم ۷ دانشگاهه.خودش به من آشنایی میده با افتخار میگه سیمین و نسرین عمه هام هستند . من متوجه نمیشم شکر آب بین اونا همچنان پا برجاست.می پرسم چه خبرا از عمه هات؟میگه هیچ.
مدتی میشه که اون برای تمرین میاد دانشکده ما(شاید کار آموزی کامپیوتر)(ولی خیلی وارده)تا اینکه پس از مدتی سیمین و نسرین را تو یه مهمونی همکلاسان دانشگاه دیدم از شون راجع به شادی پرسیدم میگن.شانس و اقبالش به مادرش رفته یه پسر همکلاسیش عاشقش شده و به تعداد سالهای تولدش سکه و یه باغ و تعدادی زیادی گوسفند در قباله اش کرده(پسری از لار) و جشن عقدش به تازگی گذشته.چند ماه که میگذره شادی را تو بیمارستان می بینم.دم در رادیولوژی.ازش می پرسم واسه کی اومده ؟ میگه : خودم.میگم : چقدر لاغر شدی؟میگه :مامانم رانندگی می کرد ه ماشینمون چپ شد ه و زایده پشتی ستون فقراتم شکسته.پدر همسرم اصرار داره پسرش منو طلاق بده چون ممکن نیست بتونم براشون فرزند پسر دنیا بیارم.
میگم : راستی؟میگه : آره.(و اشک می ریزه) .خواهش میکنه ازین قضیه به عمه هاش چیزی نگم . و من هم اطمینانش میدم .میگم :؛ خود داماد چی میگه ؟میگه :اون آه نداره با ناله سودا کنه . هر چه مهریه من است پدرشوهرم تقبل کرده و حاضر هست همه را تحویل بدهد و منو به خونه نبرند.میگم چه جالب!اینم از پدر شوهر پولدار از اهالی بختیاری.میگم ممکنه قبول کنه تو عروس شان بمانی و عروس دیگری هم بگیرند(هوو)اشک می ریزه . میگه : نمی دونم ولی مگه من میتونم بپذیرم .دیدی چه به روزم آمد؟به خدا پزشکان میگویند من هیچ ایرادی پیدا نکرده ام.
یادم میاد به حرفای عمه هاش و افسوس میخورم که چرا ما آدما خیر خواه همدیگه نیستیم به صرف آنکه پدرش این مادره را خواسته و حالا باید شادی دختر بی نهایت زیبا........
راست میگن حسن انسان را تبی و مال انسان را شبی کافیست تا......



از خواب نیمروزی بیدار شدم.احساس جالبی داشتم.قبل از اینکه خوابم ببره دراز کشیدم و آهسته آهسته استغفار گفتم تا اینکه خواب مرا در ربود و بعد از یه پینکی بیدار شدم احساس کردم دیگه هیچی خسته نیستم و ساعت شده چهار.پسرم را دیدم که او هم در چند قدمی من دراز کشیده و خوابش برده و پسر دیگرم داشت با کامپیوتر بازی رایانه ایی می کرد.یادم اومد این بچه ها چقدر مامانا را دوست دارند و بیچاره محسن که دیگه مادر نداره.و چقدر رضا دوستش واسه اش ناراحته و کلماتی برای تسلیت دادن به او نمی یابد .انگاری ناراحته که خودش مادر داره و محسن دیگه مادری نداره که....رضا خیلی رقیق و مهربونه. سن کمی نداره ولی عین بچه ها قلب صافی داره.(یا لا اقل من اینجوری فکر می کنم). همش اصرار داره از چهره خودش یه دیو بسازه . انگار از اینکه دیگران بهش اعتماد کنند و لیاقتش را نداشته باشه وحشت داره.(شاید چون نمی خواد دست و پاش بسته بشه).خودش مادرش را خیلی دوست داره و دلش می خواد به نحوی از انحا زحمات مادرش را جبران کنه .گاهی فکر می کنم به خاطر آنکه آخرین بچه خونواده شونه خیلی اذیت میشه . ولی اینو به روی مبارک نمیاره و از آنجا که از عصبانی شدن های گاه و بیگاه خودش خجالت میکشه سعی داره به همه تفهیم کنه که همچین آدم خوب و جالبی هم نیس و صداش هم زشته و اصلا مث دیو میمونه.من تو فکر محسن دوستش بودم که داره مراسم عزاداری مادرش را برگذار میکنه. نمیدونم محسن چند ساله است ولی مث اینکه آخرین بچه است.ولی آیا واقعا انصافه آدم مادری را که این همه دوستش داره از دست بدهد؟